معنی دستنبو
9 بازدید
[ دَ تَمْ ] (اِ مرکب) دستنبوی. دست بویه. شمام. دستنبویه. شمامه. ابن البیطار گوید در شام آن را لفاح گویند با اینکه لفاح چیز دیگر است. (یادداشت مرحوم دهخدا). گلوله ای از عنبر و مشک و دیگر عطریات که به دست گرفته ببویند. (جهانگیری) شمامه. لُفّاح. (دهار): همه گفتار خوب و بی کردار بی مزه و بس نکو چو دستنبو.ناصرخسرو. در دست کمال آن مطهر دستنبوی است خلد انور.خاقانی. در کف بخت بلندش زاختران هفت دستنبوی زیبا دیده ام.خاقانی. سرخ جامی چون شفق در دست و آنگه در صبوح لخلخه از صبح و دستنبو ز اختر ساختند. خاقانی. دانهٔ نار بهشت و دستنبوی باغ ارم به ودیعت ستده. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۸۶). بودم از گنج نهانی بی خبر ورنه دستنبوی من بودی بتر.مولوی. یار دستنبو بدستم داد و دستم بو گرفت وه چه دستنبو که دستم بوی دست او گرفت.؟ || هر میوهٔ خوشبوی را که به دست گرفته ببویند نیز دستنبو توان گفت خصوصاً خیارک باشد که بغایت خوشبوی بود. (جهانگیری). || ثمری باشد کوچکتر از خربزه که آنرا به هندی کچری نامند. (آنندراج). دستنبوی. دستنبویه.
کلمات همقافیه با «دستنبو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بو» برای سرودن شعر