معنی دستشکسته
5 بازدید
[ دَ شِ کَ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) شکسته دست. آنکه دست او شکسته باشد. || کسی را گویند که سبب تحصیل معاش از مایه و هنر و کمال و علم و فضل و قدرت و شجاعت و امثال اینها نداشته باشد و کسب و کار و صنعت و پیشه هم نداند. (برهان). مرد بی معاش و بی هنر و بی مایه. (از آنندراج). بی مایه و بی قدرت. (شرفنامهٔ منیری). - دست شکسته بار آمدن؛ بی عرضه بارآمدن.
کلمات همقافیه با «دستشکسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر