معنی دست‌خوش

معنی دست‌خوش

10 بازدید
[ دَ خوَشْ / خُشْ ] (ص مرکب) سخره. (شرفنامهٔ منیری). شخصی که مسخره باشد. (غیاث) (آنندراج). مسخرگی. (برهان) (انجمن آرا). آنکه مورد مسخره واقع شود. که مورد ریشخند قرار گیرد. || کنایه از عاجز و زبون و زیردست. (برهان) (انجمن آرا). مغلوب. (از غیاث). مغلوب و زبون. (آنندراج). || دست زیر بودن یعنی در تحت حکم کسی بودن : چون نه ای کامل دکان تنها مگیر دست خوش می باش تا گردی خمیر.مولوی. - دست خوش کسی یا حوادث یا زمانه یا صروف دهر یا تصاریف دهر یا هواهای نفس شدن؛ ملعبهٔ او شدن. بازیچهٔ او گشتن. || در معرض. عرضهٔ. بازیچهٔ. ملعبهٔ. اسباب کار. (یادداشت مرحوم دهخدا). و در این معنی لازم الاضافه است : عید را دست خوش خویش گرفتیم ازو میوه و گل بجز اینگونه نخواهیم دگر. ازرقی (از آنندراج). ای چون غرواش سبلتت کفک فشان چون شانه بوی دست خوش دست خوشان. سوزنی. تا دست خوش جهان شدم من در دست قناعتم ممکن. مجیرالدین بیلقانی (از آنندراج). ساقی شب دستکش جام تست مرغ سحر دست خوش نام تست.نظامی. پی سپر جرعهٔ میخوارگان دست خوش بازی سیارگان.نظامی. دست خوشان تواند پردگیان چنگ وار یک دو نواشان بساز چون دل ایشان حزین. سیف اسفرنگی (از انجمن آرا). زمانه به چه نوع دست خوش آن طایفه است. (جهانگشای جوینی). خواب خوش من ای پسر دستخوش خیال شد نقد امید عمر من در طلب وصال شد. سعدی. روح را کس نکند دست خوش نفس خسیس عاقلان آینهٔ چین نفرستند به زنگ. خواجو (از شرفنامهٔ منیری). خاصه با پیری چون من که بطبع دائماً دست خوش نسیان است. ؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا). || چیزی که حصول آن سهل و آسان بود. (برهان) (از آنندراج). کار سهل الحصول و آسان. (انجمن آرا). آنکه یا آنچه آسان بدست آید: ز چندین رزان راست ایدر شتافت زبونی ز من دستخوش تر نیافت.اسدی. || چیزی که از مالش دست فرسوده و مضمحل شده باشد. || (اِ مرکب) استعمال .
[ دَ خوَشْ / خُشْ ] (اِ مرکب) دست خشک. دستمال. (برهان) (شرفنامهٔ منیری). دستار.
[ دَ خوَشْ / خُشْ ] (صوت مرکب) آفرین. احسنت. مرحبا. اَیحی ََ. دستت خوش باد. کلمهٔ تحسین است آن را که در قمار ببرد یا نقشی نیکو آرد یا در کاری دشوار پیروز شود و از عهدهٔ کاری متعذر برآید. چون آفرین است برای مقامری که دست خوب آورده است در نرد. (یادداشت مرحوم دهخدا). تحسینی که غالباً به برندهٔ قمار کنند. آفرینی که مقامران صاحب نقش نیکو را گویند. || خطابی نیشدار و تعجب آمیز کسی را که با تردستی و مهارت کلاهی بر سر دیگری گذارد. || (اِ مرکب) شتلی که مقامر در وقتی که نقش و دست خوب آورده است به حضار دهد. (یادداشت مرحوم دهخدا). پولی که از طرف شخصی که در قمار برده بعنوان انعام به دیگری داده شود. شتلی که مقامر وقتی که دست خوب آورده به حضار یا به گویندهٔ لفظ «دست خوش» دهد. - دست خوش دادن یا گرفتن؛ شتل دادن مقامر یا گرفتن از مقامر.

کلمات هم‌قافیه با «دست‌خوش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید