معنی دستبریده
7 بازدید
[ دَ بُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) آنکه دستش بریده باشد. مقطوع الید. بریده دست. أجدع. أقطع : طرارانی که دزد گنج اند هم دست بریده شان ببینم.خاقانی. || جراحت و بریدگی در دست یافته : هرکه نظارهٔ تو شد دست بریده می شود یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو. خاقانی. || کوتاه. ممنوع المداخله. || کنایه از پارچهٔ نارسا که رختی نشود. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «دستبریده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر