معنی دستانزن
6 بازدید
[ دَ زَ ] (نف مرکب) دستان زننده. جادو و افسونگر. مکار و حیله باز. (ناظم الاطباء). فریبکار. حیله گر. گربز. || نقال و قصه خوان. || کسی که دست بر سیمهای ساز و یا کلید آن میزند. (ناظم الاطباء). زخمه زن. || نغمه سرا. (آنندراج). آوازه خوان : شود به بستان دستان زن و سرودسرای به عشق بر گل خوشبوی بلبل خوش دم. سوزنی. چشمم به گل است و مرغ دستان زن تو میلم به می است و رطل مردافکن تو. خاقانی. به دستان زنان دستوری داد که چنگ بدست آرند و دستبند و بسته نگار آغاز کنند. (کارستان منیر از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دستانزن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زن» برای سرودن شعر