معنی دستافشان
7 بازدید
[ دَ اَ ] (نف مرکب) دست افشاننده. کنایه از رقاص. (برهان). رقاص، و به لهجهٔ شوشتر دست اوشان گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). رقاص و رقص کننده. (ناظم الاطباء): خبرت نیست که در باغ کنون شاخ درخت مژدهٔ توبه شنید از گل و دست افشان شد. مولوی (از انجمن آرا). قد شمشاد دست افشان گردش بساط ارغوان گلبرگ زردش. حکیم زلالی (از آنندراج). || (ق مرکب) مخفف دست افشانان. (یادداشت مرحوم دهخدا). در حالت دست افشانی : پای کوبان دست افشان در ثنا نازنازان ربنا احییتنا.مولوی. چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم. حافظ. || با دل خوش : هرکجا دلتان کشد عازم شوید فی امان اللََّه دست افشان روید.مولوی. || (اِمص مرکب) دست افشانی. کنایه از رقص کردن. (برهان). کنایه از حرکات و سکناتی که در حالت رقص بدست کنند. (آنندراج). رقص کردن. (انجمن آرا). رقص. رقاصی. رقص با فشاندن دست : قد آن داری تو ای رعنا که در رقص به دست افشان نبخشی ملک پرویز. شرف شفروه (از انجمن آرا). جوانی باز می آرد بیادم سماع چنگ و دست افشان ساقی.حافظ. - دست افشان کردن؛ رقص کردن : یار ما چون گیرد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند.حافظ. || (ن مف مرکب) چیزی که به دست افشانده شود چون تخم دست افشان. (آنندراج): وقت حاصل نخورد غیر تأسف ممسک تخم این مزرع پیداست که دست افشان نیست. اثر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دستافشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر