معنی دستاردار
7 بازدید
[ دَ ] (نف مرکب) دستاردارنده. دستارور. معمم. (یادداشت مرحوم دهخدا): این چو مگس خونخور و دستاردار و آن چو خره سرزن و باطیلسان.خاقانی. || دارندهٔ سفره. سفره دار. متصدی سفره. || دارندهٔ حوله. خادم و متصدی رومال و حوله. - دستاردار خوان؛ آنکه بر سر خوان دستار و حوله بدست برای پاک کردن دست و روی ایستد: ای صد زبیده پیش صف خادمان تو دستاردار خوان و پرستار خوان شده. خاقانی. || منصبی بوده است بزمان عباسیان. (یادداشت مرحوم دهخدا): از آن جمله است ابواسبکتکین دستاردار. (از الفهرست ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «دستاردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر