معنی دست‌آموز

معنی دست‌آموز

7 بازدید
[ دَ ] (ن مف مرکب) دست آموخته. آموخته. پرورش یافته به دست. (غیاث). به دست آموخته شده و رام و مطیع و مأنوس و منقاد و فرمان بردار. (ناظم الاطباء). مدرب. (زمخشری). رام و مطیع : بقال را در دکان از برای دفع موشان راسوئی بود دست آموز بازی گر. (سندبادنامه ص ۲۰۲). تو از جائی صیدشان نکرده ای و خورشان تو نمی دهی و دست آموز تو نیستند. (کتاب المعارف). ادراکات من دست آموز اللََّه است و مزه از اللََّه می گیرد. (کتاب المعارف). مشتی جاهل دست آموز شیطان شده. (تذکرة الاولیاء ص ۳۳۶). چون نه ای بازی که گیری تو شکار دست آموز شکار شهریار.مولوی. شیر گردون پیش شیر رایتت سخره چون آهوی دست آموز باد. اوحدالدین مراغه ای (از آنندراج). - دست آموز کردن؛ رام و مأنوس کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). شیربچه ای دید که دست آموز کرده بودند و بزرگ گشته و با مردم خوگر شده. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۳۲۴). همه در نیم شب نوروز کرده به کار عیش دست آموز کرده.نظامی. مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی بزیر پای هجرانی لگدکوب ستم کردی. سعدی. تَتمتا؛ خرس را گویند و آن جانوری باشد صحرائی که آنرا گرفته دست آموز کنند. (برهان قاطع). || مرغی را گویند که بپرد و برود و باز برگشته بیاید. (برهان). مرغی را گویند که آنرا بر دست تعلیم داده باشند و با صاحبش رام گشته بپرد و برود و بازآید و گاهی همچنین وحشی را نیز تعلیم کنند و مألوف می سازند. (آنندراج) مرغی است که بسبب عادت پریده برود و بازگردد. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). داجن. (دهار): اگر بدست اشارت کنی بجانب من پرد بسوی تو روحم چو مرغ دست آموز. سعدی. دیگری را در کمند آور که ما خود بنده ایم ریسمان در پا چه حاجت مرغ دست آموز را. سعدی. شهباز غمت اگرچه دست آموزست می باید از آه رشته ای بر پایش. ظهوری (از آنندراج). || سگ و گربهٔ اهلی که گیرنده نباشند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || حاذق و کارآزموده و قابل و کارگر لایق. (ناظم الاطباء). || جانوری که با آن بر روی دست بازی کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || کنایه از مخالفین مذهب که در دین خود تعصب نداشته باشند و به لهجهٔ شوشتر دس آموز گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || (نف مرکب) آموزنده به دست. رام و مطیع کننده و خوگیر و اهلی سازنده.

کلمات هم‌قافیه با «دست‌آموز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید