معنی دستآب
8 بازدید
[ دَ ] (اِ مرکب) دستاب. آبی که برای شستن دست و روی بکار برند. (یادداشت مرحوم دهخدا). || آبدست. وضو. (آنندراج). آب وضو: هم خلال از طوبی و هم آبدست از سلسبیل بلکه دستاب همه تسکین رضوان آمده. خاقانی. یاللََّه العجب، دست آب بر بساط عبقری ریختن و به عادت عقربی گریختن نه آیین جوانمردان و رسم جوانمردی باشد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۰۱). - دست آب ده؛ دهندهٔ آب وضو. کسی که آب بر دست کسی ریزد تا برو وضو سازد: در وقت بیماریها آن مرحومه را تیماردار و خدمتگار و طشت نه و دستاب ده من بودم. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۰۲). دست آب ده مجاورانش. تحفة العراقین خاقانی (از آنندراج). || طهارت گرفتن یا استنجا. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || بول. شاش. (یادداشت مرحوم دهخدا). || آبی که در ظرفی نزدیک تنور گذارند و با هر بستن نانی دست را بدان تر کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). به لهجهٔ شوشتری دِسَ او گویند و آن آبی است که نان بایان (نانوایان) در ظرفی کنند و در وقت نان پختن دست بدان تر نمایند تا حرارت آتش اثر نکند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || به معنی پختن طعام هم آمده است، چه اگر گویند: فلان خانم «دس او» نیکو دارد؛ یعنی خوب طبخ می کند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || شناوری یا سباحت. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). متناسب با تعبیر دست به آب (آب بازی، شناوری) داشتن.
کلمات همقافیه با «دستآب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «آب» برای سرودن شعر