معنی دس
7 بازدید
[ دَس س ] (ع مص) پنهان کردن. (از منتهی الارب ) (ترجمان القرآن جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از اقرب الموارد). || زیر خاک دفن کردن چیزی، یا عام است. (از منتهی الارب ). داخل کردن و دفن کردن چیزی را زیر خاک. (از اقرب الموارد). || پنهان فرستادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || قطران مالیدن شتر را. (از منتهی الارب ). افراط نکردن در قطران مالیدن به شتر. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). || (اِ) قطران که شتران را بدان مالند. (ذیل اقرب الموارد از تاج العروس). || جامهٔ دیرینه و بسنگ برآورده. (دهار).[ دَ ] (از ع، ص، اِ) پنهان. (ناظم الاطباء). || پنهانکاری : دس و سنگ کم و ترازوی کژ همه تدبیر مرد غدار است.ناصرخسرو. - دس کردن؛ پنهان کردن. (ناظم الاطباء).[ دَ ] (اِ) دست. (ناظم الاطباء). رجوع به دست شود.[ دَ / دِ ] (اِ) دیس. شبیه و نظیر و مانند. (برهان) (از جهانگیری). بالفتح به معنی مانند یا آنکه مخفف دیس باشد در این صورت بالکسر صحیح است. (غیاث از سراج اللغات). همانند. شبه : یکی خانه کردند فرخاردس که بفروزد از دیدن او روان. فرخی (از آنندراج). ندید و نبیند ترا هیچکس گه رزم مثل و گه بزم دس. عنصری (دیوان ص ۳۳۲). || به معنی «آن» که کلمهٔ اشاره است. (از برهان). || (پسوند) دال بر شباهت و مانندگی کند. دیس. و رجوع به دیس شود.[ دِ ] (اِ) به یونانی به معنی هندسه است. || به هندی عدد ده را گویند که به عربی عشرة خوانند. (برهان).[ دِ ] (اِخ) تلفظ فرانسوی دسیوس امپراطور روم در قرن سوم م. است. رجوع به دسیوس شود.[ دُ ] (اِ) گل پخته. (جهانگیری) (الفاظ الادویة). گل سخت را گویند و گل پخته نیز بنظر آمده است. (از برهان). سفال.
کلمات همقافیه با «دس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دس» برای سرودن شعر