معنی دریاگری
6 بازدید
[ دَرْ گَ ] (حامص مرکب) عمل دریاگر. ملاحی. کشتیبانی. (ناظم الاطباء): از که دریاگری آموخت خیال تو مگر رهنمایش شده این اشک چو پروین من است. حافظ (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دریاگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر