معنی دریاکنار
4 بازدید
[ دَرْ کَ ] (اِ مرکب) ساحل دریا. (ناظم الاطباء). لب دریا. ساحل. آنجا که خشکی به دریا پیوندد. اراضی کنار دریا. (یادداشت مرحوم دهخدا): چو شد سلم تا پیش دریاکنار ندید ایچ کشتی و راه گذار.فردوسی. کهی بد همانجا به دریاکنار گرفته ز دریا کنارش سنار.اسدی. شه طنجه را نزد دریاکنار گرفتند از ایران گروهی سوار.اسدی. سوی « تاملی» شادخوار آمدند بنزدیک دریاکنار آمدند.اسدی. بپرسید باز از بر کوهسار کدام است شهری به دریاکنار.اسدی. خون رزان ریخته وز پی کین خواستن تاختن آورد باد از بر دریاکنار. خاقانی (چ عبدالرسولی ۱۸۵). نقش سر زلف او رست مرا در بصر زانکه بهم درخورد عنبر و دریاکنار. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۷۸). وز آنجا روان شد به دریاکنار پذیرفت یکچندی آنجا قرار.نظامی. چو موکب درآرم به دریاکنار کنم هفته ای مرغ و ماهی شکار.نظامی. از زیر مکه دلیل گرفت تا دریاکنار نزدیک عسفان. (نزهةالقلوب مقالهٔ سوم ص ۱۷۰). || پلاژ زمین مسطح و روباز کنار دریا که از شن و ماسه و سایر نهشت های امواج تشکیل میشود و بالاخص (مخصوصاً در فارسی) قسمتی از ساحل که در آنها وسایل ماندن و استحمام و تفریحات دیگر کنار دریا فراهم شده باشد. (از دائرةالمعارف فارسی ). || گوشه ای از دریا. بخشی از دریا که در مجاورت ساحل واقع است : ببارید چشمش چو ابر بهار کنارش ز دیده چو دریاکنار.فردوسی. چو گاوی یکی جانور تیزپوی ز دریاکنار آمدی نزد اوی.اسدی. بفرموده ام تا به دریاکنار بیارند کشتی دوباره هزار.اسدی. در جوی شهر گوهر معنی طلب مکن غواص وار گوشهٔ دریاکنار گیر.سنائی. سوی ژرفی آمد ز دریاکنار به دریای مطلق درافکند بار.نظامی. هم از آب دریا به دریاکنار تلاوشگهی دید چون چشمه سار. نظامی (اقبالنامه ص ۱۸۸). به شهری درآمد ز دریاکنار بزرگی در آن ناحیت شهریار.سعدی.[ دَرْ کِ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان مرکزی بخش لنگرود شهرستان لاهیجان واقع در ۹هزارگزی خاور لنگرود و ۴هزارگزی شمال رودسر و راه چمخاله، با ۱۱۱۲ تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «دریاکنار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر