معنی درگسلانیدن
5 بازدید
[ دَ گُ سِ / سَ دَ ] (مص مرکب) گسلانیدن. گسیختن. گسستن. || پاره پاره کردن. || کشیدن. (ناظم الاطباء): چندان که مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند. (گلستان سعدی). رجوع به گسلانیدن شود.
کلمات همقافیه با «درگسلانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر