معنی درگردیدن
6 بازدید
[ دَ گَ دی دَ ] (مص مرکب) درگشتن. گردیدن. گردش کردن. افتادن. (آنندراج). تدحرج. (مجمل اللغة). تزحلق. درغلتیدن. تکردح : قمری از بی وطنی چند به هر درگردد لطف معشوق چه شد، سرو چمن درگردد. محمدسعید اشرف (از آنندراج). || نگون و سرنگون و دگرگون شدن. متحول شدن. منقلب گشتن. افکنده شدن. دروا گشتن : بدان تا لشکر از من برنگردد بنای پادشاهی درنگردد.نظامی. چه پیش آرد زمان کآن درنگردد چه افرازد زمین کآن برنگردد.نظامی. نگردم از تو تا بی سر نگردم ز تو تا درنگردم برنگردم.نظامی. || کنایه از خراب و ویران شدن. (آنندراج): ز گردون جام عیشم چند در خون جگر گردد از این درگشته یک ساعت نیاسودم که درگردد. ناظم تبریزی (از آنندراج). || گشتن. گردیدن. گرد برآمدن: حوم؛ گرد چیزی درگردیدن. (دهار).
کلمات همقافیه با «درگردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر