معنی درکی

معنی درکی

6 بازدید
[ دَ / دَ رَ ] (ع اِ) در اصطلاح امروزین عرب زبانان، یک تن درک. یک تن ژاندارم. (از المنجد). و رجوع به درک شود.
[ دُرْ رَ ] (ص نسبی) منسوب است به دُرَّک که انتساب اجدادی است. (از الانساب سمعانی).
[ ] (اِخ) نام شاخه ای از تیرهٔ عیسی وند هیهاوند از طایفهٔ چهارلنگ بختیاری. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۷).
[ دَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج واقع در ۲۳ هزارگزی شمال باختر رزاب و ۹ هزارگزی باختر راه اتومبیل رو مریوان به رزاب، با ۵۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو و صعب العبور است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ دَ رَ ] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل واقع در ۶ هزارگزی شمال بنجار و دو هزارگزی راه مالرو جلال آباد به زابل، با ۸۰۴ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ هیرمند و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).

کلمات هم‌قافیه با «درکی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید