معنی درکشیده
9 بازدید
[ دَ کَ / کِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) کشیده. || برآورده. کشیده. ساخته: سطح محوط؛ بامی دیوار درکشیده. (دهار). || برشته درآمده. برشته کشیده: مسمط؛ مروارید به رشته درکشیده. (دهار). || گسترده. پهن کرده. (یادداشت مرحوم دهخدا): خاک افزون از آنکه دارد تاو درکشیده به پشت ماهی و گاو.عنصری. || پنهان کرده؛ مطوف؛ به روی درکشیده. مطوق؛ روی درکشیده. (دهار). || فراهم آمده. جمع شده. - درکشیده روی؛ ترنجیده روی: مضمرطالوجه؛ مرد ترنجیده و درکشیده روی. (منتهی الارب ). - درکشیده شدن؛ ترنجیده شدن. درهم شدن. درکشیده شدن پوست از پیری. ترنجیدن. تجعد: اقلعفاف؛ درکشیده شدن پوست. اکتناع؛ درکشیده شدن پیر از پیری. قَفع؛ درکشیده شدن دست و پای و جز آن. قِماص، قَمص؛ درکشیده شدن پی اسب. کَنَع. درکشیده شدن و خشک گردیدن انگشتان. منقبض؛ درکشیده شده. (از منتهی الارب ). || پنهان ساخته. مختفی شده. - روی درکشیده؛ روی پنهان کرده. روی مخفی کرده : ای روی درکشیده به بازار آمده خلقی بدین طلسم گرفتار آمده. عطار (دیوان چ تفضلی ص ۷۴۹). رجوع به روی درکشیدن در ردیف خود شود.
کلمات همقافیه با «درکشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر