معنی درک

معنی درک

9 بازدید
[ دَ ] (ع مص) دریافتن. (غیاث) (آنندراج). ادارک. بدون فاصله بجا آوردن. (ناظم الاطباء). دریافت. اندریافت. فهم. دریافتگی. (یادداشت مرحوم دهخدا): اندر آن حکمت است ایزدی... مر خلق روی زمین را که درک مردمان از دریافتن آن عاجز است. (تاریخ بیهقی). || فرا رسیدن و رسیدن و پیوستن. (ناظم الاطباء).
[ دَ رَ / دَ ] (ع مص، اِ) دررسیدن. (منتهی الارب ). لحاق و رسیدن به چیزی. (از اقرب الموارد و ذیل آن): {/Bلاََ تَخََافُ دَرَکاً وَ لاََ تَخْشی ََ . ۱۵-۲۰۲۰:۷۷/}(قرآن ۲۰ / ۷۷)؛ بیم نداری [ ای موسی ] از دریافتن و رسیدن [ قوم فرعون ] و نمی ترسی. || بدست آوردن حاجت، گویند: اللهم أعنی علی درک الحاجة؛ یعنی خداوندا مرا بر درک و بدست آوردن حاجت یاوری کن. (از اقرب الموارد). || فرس درک الطریدة؛ اسبی که رسنده به طریده و شکار است. (از اقرب الموارد). || رسن پاره ای که در طرف رسن بزرگ یا در گوشهٔ دلو بندند. (منتهی الارب ). ریسمانی که به انتهای ریسمان بزرگ بندند تا با آب در تماس باشد و ریسمان دلو نپوسد و متعفن نگردد. (از اقرب الموارد). || نهایت تک هر چیز. (منتهی الارب ). دورترین نقطه از انتهای هر چیز، گویند: بلغ الغواص درک البحر؛ یعنی غواص به دورترین نقطهٔ انتهای دریا رسید. (از اقرب الموارد). قعر چیزی گود. بن جائی ژرف. (یادداشت مرحوم دهخدا). ج، أدراک. || تک دوزخ. (منتهی الارب ). طبقه ای از طبقات جهنم. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). طبقهٔ دوزخ. (غیاث) (آنندراج). و طبقات دوزخ را درکات گویند چنانکه ازآنِ بهشت را درجات. (آنندراج). طَبَق دوزخ. (دهار). طبقهٔ اسفل جحیم. (لغت محلی شوشتر، خطی). دوزخ. (ناظم الاطباء). هر یک از منازل گناهکاران به دوزخ. هر یک از طبقات دوزخ که روی به پستی دارد. ته جهنم. در مقابل درجه. ج، درکات. (یادداشت مرحوم دهخدا). - الدرک الاسفل؛ درک اسفل. طبق زیرین دوزخ. (دهار). تک دوزخ : {/Bإِنَّ اَلْمُنََافِقِینَ فِی اَلدَّرْکِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنََّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً. ۱-۱۲۴:۱۴۵/}(قرآن ۴ / ۱۴۵)؛ همانا که منافقان در طبقهٔ زیرترند از آتش و هرگز برای ایشان یاوری نیابی. درک الاسفل است جای امید به درج کی رسد کسی ز درک. ابولیث طبری. زندان درک اسفل و زندانبان مالک دوزخ. (سندبادنامه ص ۲۴۹). || خطابی یا تعبیری نمایندهٔ نفرت و بی اعتنائی کار کسی یا زیان و اتلاف حاصل از کار وی. کلمهٔ «درک» یا «به درک» برای ابراز تنفر یا نشان دادن بی اعتنایی نسبت به اتلاف چیزی یا انجام عملی بر زبان می آید. (فرهنگ لغات عامیانه): به درک. به درک اسفل؛ به اسفل السافلین. - به درک؛ کلمهٔ ناسزا و نفرین و فحش مرادف به جهنم، فی النار السقر، چه بهتر از این، به تون، به طبس، به تون طبس. (یادداشت مرحوم دهخدا). - به درک رفتن؛ به جهنم رفتن. (ناظم الاطباء). - || تعبیری از مردن فردی منفور. مردن کسی که از او تنفر داشته باشند. (فرهنگ لغات عامیانه). - به درک فرستادن؛ کشتن مفسد و فاسد عقیده ای را. - به درک واصل شدن؛ تعبیری از مردن کسی که به فساد و تباهی و بدعقیدتی مشهور باشد. - درک اسفل السافلین؛ به تغیر و خشم و قهر در مورد رفتن کسی گویند. (فرهنگ عوام). || پایه گاه فروسوی. (دهار). پایگاه فروسو. (ترجمان القرآن جرجانی). || خرخشه. || جِ دَرَکة. (دهار). رجوع به درکة شود. || (اصطلاح فقه) آنچه از پی پدید آید از عوارض، گویند: علیه ضمان الدرک. (از منتهی الارب ). بازگشت قیمت است هنگام استحقاق، و این تعریف را گویند با «خلاص» و «عهده» یکی است ولی ابوحنیفه آنرا خاص درک می داند، و تفسیر خلاص رها کردن مبیع و تسلیم اوست سوی مشتری در هر حال، و عهده بر چند معنی اطلاق شود، بر چک قدیم و بر پیمان و بر حقوق پیمان و بر درک و بر خیار شرط. (از کشاف اصطلاحات الفنون از فتاوی ابراهیم شاهی از کتاب البیع): قسط من و فرزندان من از ترکه و اموال شوهرم از من بخرد و آن چندین جزو است و درک و عهدهٔ آن بر من بود. (تاریخ قم ص ۲۴۹). - ضامن درک؛ ضامن هر اتفاقی از عوارض خواه نیک باشد و یا بد. (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به ضمان درک ذیل ضمان شود.
[ دَ رَ ] (اِ) ظاهراً صورتی است از دزک. (یادداشت لغتنامه). دستارچه را گویند که رومال و روپاک باشد. (برهان) (آنندراج). دست پاک و دستمال و دستارچه. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دزک شود.
[ دَ رَ ] (اِ مصغر) مصغر در. در خرد. (یادداشت مرحوم دهخدا). || توسعاً، سوراخ. (یادداشت مرحوم دهخدا): با جنگ درکی خرد باشد که بیک چشم از او بتوان نگرید. (از فرهنگ اسدی).
[ دَ ] (ع اِ) در اصطلاح امروزین عرب زبانان، ژاندارم. نیروی نظامی که حافظ امنیت عمومی است. جاندرمه. (از المنجد).
[ دَ ] (اِخ) شهری است از حدود مکران به ناحیت سند و از وی پانیذ خیزد. (حدود العالم). شهری است در مکران در سه منزلی قربون و سه منزلی راسک. (از معجم البلدان ).
[ دَ ] (اِخ) نام قلعه ای از لواء و استان طوس یا قهستان. (از معجم البلدان ).
[ دَ رَ ] (اِخ) نام موضعی است واقع در بین اوس و خزرج، محل وقوع وقعهٔ تاریخی و روز منسوب به این وقعه می باشد. (از معجم البلدان ). - یوم الدرک؛ جنگی است میان اوس و خزرج. (از مجمع الامثال میدانی).
[ دَ رَ ] (اِخ) کوهی است از کوههای بربر در خاور زمین، در این مکان قبائل و شهرها و قرای چندی است. (از معجم البلدان ).
[ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایهٔ شهرستان قزوین واقع در ۳ هزارگزی جنوب باختری معلم کلایه، با ۱۷۴ تن سکنه (طبق سرشماری سال ۱۳۳۵ هـ . ش.). آب آن از چشمه سار و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ دَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کنارک شهرستان چاه بهار واقع در ۱۱۲ هزارگزی باختر چاه بهار و کنار دریای عمان. آب آن از چاه و باران و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ دِ ] (اِخ) قریه ای است دو فرسنگی میانهٔ شمال و مشرق دیّر. (فارسنامهٔ ناصری). دهی است از دهستان دشمن زیاری بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع در ۴۴ هزارگزی جنوب خاوری فهلیان و ۲۲ هزارگزی راه شوسهٔ کازرون به فهلیان با ۹۰۶ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «درک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید