معنی درچیدن
9 بازدید
[ دَ دَ ] (مص مرکب) چیدن. ورچیدن. جمع کردن: تعجیة؛ درچیدن و کج کردن روی را. تکور؛ درچیده شدن. (از منتهی الارب ). - خویشتن درچیدن؛ از مردم دوری کردن و تنهایی گزیدن : خویش را رسوا مکن در شهر چین عاقلی جو خویشتن را درمچین.مولوی. - درچیدن تری؛ کشیدن آب. خشک کردن آب. گرفتن رطوبت : اگر دارپلپل نیم کوفته بر کباب این جگر پراکنند تا تری آن درچینند... روا باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - درچیدن دامن؛ بربردن و بالا گرفتن دامن. - || ترک علاقه کردن. کناره گرفتن : در زیر ظل عون تو کردم پناه خود درچیده دامن از همه چون آفتاب ظل. سوزنی. سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم. حافظ.
کلمات همقافیه با «درچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر