معنی درپیچیدن
[ دَ دَ ] (مص مرکب) پیچیدن. تا کردن. ته کردن. لوله کردن. در لفاف کردن. لفافه کردن. (ناظم الاطباء). لف. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). درنوشتن. درنوردیدن. طی کردن. نوردیدن. ادماج. التواء. انعساف. کثافة. لف: نَول؛ اقطیرار درپیچیدن و خمیدن گیاه. تزمیل؛ درپیچیدن به جامه. تکویر؛ درپیچیدن هر چیزی. (از منتهی الارب ). || گرد برآمدن : چنانچون خو که درپیچد به گلبن بپیچم من بر آن سیمین صنوبر.بوالمثل. || پیچیدگی کردن. پیچیدن. تحت مؤاخذه قرار دادن. سؤال پیچ کردن. درافتادن با کسی : وزیر به نیم ترک بازآمد و آملیان را و بسیار مردم کمتر آمده بودند درپیچید و آنچه سلطان گفته بود، ایشان را بگفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۹). بوالقاسم کثیر را که صاحب دیوانی خراسان داده بودند، درپیچید و فرا شمار کشید و قصدهای بزرگ کرد. (تاریخ بیهقی). ای که با شیری تو درپیچیده ای بازگو رایی که اندیشیده ای.مولوی. امرار، ممارة؛ درپیچیدن به کسی تا در افکند او را. || سختی کردن. سختگیری کردن: تَعَنقُش؛ درپیچیدن و سختی نمودن. (از منتهی الارب ). || محاصره کردن. شهربند کردن : خصمی آمده چون داود با لشکری بسیار و بلخ را درپیچید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۵۹). روز چهارشنبه نهم ربیع الاول به قلعت هانسی رسید و به پای قلعت لشکرگاه زدند و آنرا درپیچیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۳). مثال داد تا قهندز را درپیچیدند و به قهر و شمشیر بستدند. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «درپیچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر