معنی درپیچان
6 بازدید
[ دَ ] (ص مرکب) مشکل. دشوار. مشوش. پیچدار. (ناظم الاطباء): عَسِر؛ کار درپیچان و دشوار. (منتهی الارب ). - درپیچان ساختن؛ مشکل کردن. مشکل ساختن: لوی امره؛ درپیچان ساخت کار او را. (از منتهی الارب ). - درپیچان شدن کار؛ دشوار شدن آن. مشکل شدن کار. دشوار و غامض شدن کار. عسرت در کار پیدا شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). تَعَصّی. عَسَر. (از منتهی الارب ). || درپیچنده. تابنده: خَجَوجاة؛ باد وزان درپیچان. || پیچیده. تابیده: زَعِل؛ درپیچان از گرسنگی. مِقعار؛ مرد درپیچان لب در سخن. (منتهی الارب ). - درپیچان شدن؛ پیچیده و تابیده شدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - درپیچان موی؛ مرغول موی. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «درپیچان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر