معنی درپوشیدن
7 بازدید
[ دَ دَ ] (مص مرکب) پوشیدن. در بر کردن. بتن کردن. اکتساء. (المصادر زوزنی). لُبس: دروقت بیامدم و جامه درپوشیدم و خری زین کرده بودند برنشستم و براندم. (تاریخ بیهقی). همگان سلاح درپوشیدند برآسوده نشستند و توکل بر خدای عزوجل کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۱). مصلحت آن می نماید که امشب، جامه برسم مردمان این شهر درپوشی و به خانهٔ او روی. (سندبادنامه ص ۳۰۸). کاین جامه حلالی است درپوش با من به حلال زادگی کوش.نظامی. اویس گفت: پس مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم، ایشان مرقع به وی دادند و گفتند درپوش، پس دعاکن. گفت: صبر کنید تا حاجت خواهم. (تذکرة الاولیای عطار). لباس پادشاهی بدر کرد و خرقهٔ درویشی درپوشید. (مجالس سعدی ص ۱۹). چه زنار مغ در میانت چه دلق که درپوشی از بهر پندار خلق.سعدی. سلاح درپوشید و بر اسب نشست. (تاریخ قم ص ۲۵۹). اجتیاب، احتزام؛ درپوشیدن جامه. (تاج المصادر بیهقی). افتراء؛ پوستین درپوشیدن. (دهار). تدجج؛ درپوشیدن تمام سلاح را. (از منتهی الارب ). تدرع؛ زره و مانند آن درپوشیدن. (المصادر زوزنی). تلبس؛ جامه درپوشیدن. کسوة، لباس، لبس، لبوس؛ هر چه درپوشند. (دهار). یلب؛ چیزی از دوال که بجای زره درپوشند. (دهار). و رجوع به پوشیدن شود. || پنهان کردن. پوشیدن. نهان و مخفی کردن : تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و خور از جامه پیدائی. سعدی.
کلمات همقافیه با «درپوشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر