معنی دروگر

معنی دروگر

93 بازدید
[ دِ رَ / رُو گَ ] (ص مرکب) شخصی که غله می برد و درو می کند و او را به عربی حصّاد خوانند. (برهان). قطع کنندهٔ زراعت. (غیاث). درو کننده. (شرفنامهٔ منیری). که درو کند. حاصد: دروگر زمانست و ما چون گیا همانش نبیره همانش نیا.فردوسی.
[ دُ گَ ] (ص مرکب) درودگر. مخفف درودگر که استاد چوب تراش باشد. و به عربی نجار گویند. (برهان) (از غیاث): درحال نجاری طلب کرد تا صندوق بتراشد جبرئیل بصورت دروگری بر در سرای آمد. (قصص الانبیاء ص ۹۰). نه از دروگر و از کفشگر خبر داریم نه بر فقاعی و پالیزبان ثنا خوانیم. مسعودسعد. شیخ مهندس لقب پیر دروگر علی کآزر و اقلیدسند عاجز برهان او.خاقانی. ادریس و جم مهندس، موسی و خضر بنا روح و فلک مزوق، نوح و ملک دروگر. خاقانی (چ سجادی ص ۱۹۳). در آن مبین که ز پشت دروگری زاده ست کجا خلیل پیمبر هم از دروگر زاد.خاقانی. نوح دروگر نبود گر پدر من بدی قنطره بستی ز چوب بر سر طوفان او. خاقانی (از جهانگیری). یوسف نجار کیست نوح دروگر که بود تا ز هنر دم زنند بر در امکان او.خاقانی. دروگر پسر بود نامت به شروان به خاقانیت من لقب برنهادم. ابوالعلا (در هجو خاقانی). صد هزاران جسم خالی شد ز روح تا در آن حضرت دروگر گشت نوح.عطار. جست سقا کوزه ای کش آب نیست و آن دروگر خانه ای کش باب نیست. مولوی. آن دروگر روی آورده به چوب بر امید خدمت مه روی خوب.مولوی. ناتراشیده همی باید جذوع تا دروگر اصل سازد یا فروع.مولوی. چوب در دست دروگر معتکف ورنه چون گردد بریده و مؤتلف.مولوی. زانکه جمله کسب ناید از یکی هم دروگر هم سقا هم حائکی.مولوی. آن دروگر حاکم چوبی بود و آن مصور حاکم خوبی بود.مولوی. این نیست پسر یوسف آن دروگر و مادرش مریم. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۱۹۲). عمل استاد محمودبن شهاب دروگر. [ در آخر صورت کتابت صندوق مقبرهٔ سید رضی در بقعهٔ شیخان بر، به سال ۸۳۴ ]. (از سفرنامهٔ رابینو ص ۴۱۱). - دروگرزاده؛ فرزند دروگر. بچهٔ نجار. آنکه پدرش دروگر و نجار باشد: وز دگر سو چون خلیل اللََّه دروگرزاده ام بود خواهرگیر عیسی مادر ترسای من. خاقانی. زان کرامتها که حق با این دروگرزاده کرد می کشند از کینه چون نمرود بر گردون کمان. خاقانی. || مخفف درودگر، صلوات چی. مداح. (از لغت محلی شوشتر -نسخهٔ خطی).

کلمات هم‌قافیه با «دروگر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «گر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید