معنی درونی
5 بازدید
[ دَ ] (ص نسبی) مقابل برونی. (از آنندراج). درون. اندرون. اندرونی. (ناظم الاطباء). داخلی. مقابل بیرونی. خارجی. (یادداشت مرحوم دهخدا). || باطنی. مقابل بیرونی. ظاهری. (یادداشت مرحوم دهخدا). باطن. (ناظم الاطباء). معنوی. حقیقی. (ناظم الاطباء): پیش بیرونیان برونش نغز وز درونش درونیان را مغز.نظامی. خواری خلل درونی آرد بیدادکشی زبونی آرد.نظامی. || مونس و معتمد. (ناظم الاطباء). خودمانی. (یادداشت مرحوم دهخدا). اهل درون؛ بطن من فلان و به؛ درونی و خاصهٔ وی شد. (منتهی الارب ).
کلمات همقافیه با «درونی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر