معنی درونه
5 بازدید
[ دَ نَ / نِ ] (اِ) درون. (آنندراج). اندرون. مقابل بیرون : لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم. مولوی (از آنندراج) || نهان. ضمیر. باطن : چون غمزده را در آن تحیر از خوردن غم درونه شد پر.امیرخسرو. || به معنی درون که کنایه از شکم باشد. (برهان).[ دَ / دُ نَ / نِ ] (اِ) کمان حلاجان. (لغت فرس اسدی). کمان حلاج. (برهان). کمان ندافی و آن را کمان کودک نیز خوانند. (جهانگیری). کمان حلاجی. (آنندراج): سفید برف برآمد ز کوهسار سیاه و چون درونه شد آن سرو بوستان آرا. رودکی. میغ مانندهٔ پنبه است و ورا باد نداف هست سد کیس درونه که بدو پنبه زنند. ابوالمؤید. بنفشه زار بپوشید روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف. کسائی. سرو بودیم چند گاه بلندکوژ گشتیم و چون درونه شدیم.کسائی. سر سرو سهی شد باژگونه دو تا شد پشت او همچون درونه. (ویس و رامین). کمان وی [ کیومرث ] بدان روزگار چوبین بود بی استخوان، یکپاره، چون درونهٔ حلاجان. (نوروزنامه ص ۳۹). نرسد بر شرف قدر تو هر شاعر کو خاطری دارد نظّام و زبانی وصّاف لفظ قوس ارچه بود شامل نام هر دو شبه قوس قزح نیست درونهٔ نداف. کمال اسماعیل (از آنندراج). || قوس قزح . (برهان) (آنندراج).[ دَ نَ / نِ ] (اِ) به معنی درونک است و آن گیاهی باشد شبیه به عقرب. (برهان). بیخ گیاهی است دوائی که شبیه به کژدم باشد و آن را معرب ساخته اند درونج عقربی خوانند. (جهانگیری) (از آنندراج). و رجوع به درونج شود.[ ] (اِخ) (قلعهٔ...) قلعه ای است که بیهقی گوید: یوسف بن ناصرالدین سبکتکین بسال ۴۲۳ هـ . ق. در آنجا درگذشته است. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۲ شود.[ دُ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کنار شهر بخش بردسکن شهرستان کاشمر. واقع در ۶۰هزارگزی جنوب باختری بردسکن و سر راه مالرو عمومی بردسکن به درونه با ۶۲۸ تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «درونه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر