معنی دروند
6 بازدید
[ دَرْ وَ ] (اِ مرکب) چنگک و قلاب که به عربی معلاق خواند. (از برهان). چنگک و قلاب. (لغت محلی شوشتر -نسخهٔ خطی). || دلوند، و آن چوبی است که از بالا به عرض درکشند و در را بدان آویزند. (لغت محلی شوشتر -نسخهٔ خطی). || نجاف (به خراسان). (از یادداشت مرحوم دهخدا). دربند. فانه. قُنّاحَه کلوم. کلون. (یادداشت مرحوم دهخدا): و عن ابن الاعربی یقال لدروند الباب النجاف و النجران و لمترسه القناح و لعتبته النهضة، و فی کتاب العین القنح اتخاذک. قناحة تشد بها عضادة بابک و نحوها و یسمیها الفرس قانه (فانه) و هو مفتاح معوج طویل. (یادداشت مرحوم دهخدا از تاج العروس). و قائمتاها فی دوارة علی قدرالدروند. (معجم البلدان در کلمهٔ سد یأجوج و مأجوج). ثم ساروا معنا الی حبل أملس لیس علیه من النبات شی ء... و اذا عضادتان مبنیتان مما یلی الجبل... و کله مبنی بلبن حدید... و اذا دروند حدید طرفاه فی العصادتین... و فوق الدروند بناء بذلک اللبن الحدید و النحاس الی رأس الجبل. (معجم البلدان در کلمهٔ سد یأجوج و مأجوج). || در شیشه. سر شیشه. در قرابه. سر قرابه. در بطری. سر بطری. سربند. (یادداشت مرحوم دهخدا). سِطام. (منتهی الارب ). || نام دارویی است. (از برهان) (آنندراج) (جهانگیری).[ دُرْ وَ ] (هزوارش، ص مرکب) (به زبان زند و پازند) بدمذهب و نامقید و فاسق را گویند. (از برهان) (از آنندراج). به معنی دروغزن ناپاک، و معمولاً در صفت اهریمن بکار آید. (از فرهنگ ایران باستان پورداود ص ۹۷ و ۱۱۶): درود از ما به به دین خردمند که دور است از ره و آئین دروند. زراتشت بهرام (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دروند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر