معنی درواکردن

معنی درواکردن

8 بازدید
[ دَرْ کَ دَ ] (مص مرکب) (از: در +وا +کردن) افراشتن. برپا کردن. بلند کردن، (ناظم الاطباء). ستیخ کردن. سیخ کردن چون: دروا کردن خروس پرهای گردن را در جنگ. منفوش کردن، چون: دروا کردن گربه موی را؛ یعنی براق شدن او. برداشتن. رفع کردن. بلند کردن. بالا زدن، چون: دروا کردن دامن خیمه. (یادداشت مرحوم دهخدا): بَرألة؛ پرهای گردن دروا کردن خروس برای جنگ. تجفّل؛ دروا کردن خروس موی و پرهای گردن را. تجنّث؛ دروا کردن مرغ بازوی خود را و نشستن. تقنیع؛ دروا کردن خروس پرهای گردن را وقت فشاندن و جنگ. زیف، زیفان؛ بال دروا کرده دم کشان رفتن کبوتر. مِسماک؛ چوب دوشاخه که خرگاه را به وی دروا کنند. (از منتهی الارب ). || بلند کردن. از زمین به بالا بردن: ثقل؛ دروا کردن گوسفند را بجهت برسنجیدن گوشت. وی. (صراح). || آویخته کردن. (از لغت فرس اسدی). || حیران کردن. سرگشته کردن. سرگردان کردن. متحیر ساختن. (یادداشت مرحوم دهخدا): هزاران قبهٔ عالی کشیده سر به ابر اندر که کردی کمترین قبه سپهر برترین دروا. عمعق. || بالا بردن. ارتقا دادن : علم جان جان تست و جان ترا علم تن است علم مر جان را چو جان تن را همی دروا کند. ناصرخسرو. || انداختن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «درواکردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید