معنی درواه
6 بازدید
[ دَرْ ] (ص مرکب) دروا. دروای. سرنگون. (برهان) (آنندراج). معلق. اندروا. || حیران. (برهان) (آنندراج). سرگردان. متحیر. سرگشته : ز بیم آتش تیغش که برشود به فلک ستارگان همه در برج خویش درواهند. امیر معزی (از جهانگیری).[ دَرْ ] (ص مرکب) دروای. دروا. درواژ. ضروری. (برهان) (آنندراج). لازم. واجب. مهم. (ناظم الاطباء). - درواه تر؛ لازمتر. الزم. (ناظم الاطباء). || سزاوار. شایسته. (ناظم الاطباء). و رجوع به دروا و دروار و دروای شود.
کلمات همقافیه با «درواه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر