معنی درو
8 بازدید
[ دِ رَ / رُو ] (اِمص) عمل قطع کردن ساقه های گندم یا چیدن ساقه های جو و دیگر حبوب. قطع کردن زراعت. (غیاث). حصاد و چیدن غله و بریدن علف و غلهٔ رسیده و یا نیم رس با داس. (ناظم الاطباء). درودن. این کلمه با شدن و کردن صرف شود. حصد. صرام. دارا. (یادداشت مرحوم دهخدا): استجزاز؛ به درو رسیدن گندم (از منتهی الارب )؛ به درو آمدن کشت. (المصادر زوزنی). - جودرو؛ موسمی که جو رسد و به درودن آن آغازند: می نگفتی که چون سال نو شد جودرو رفت و گندم درو شد.فروزانفر. رجوع به جودرو در ردیف خود شود. - سردرو؛ سردروکننده. سربرنده. رجوع به سردرو در ردیف خود شود. - گندم درو؛ داس مخصوص درو گندم : زمانی بدین داس گندم درو بکن پاک پالیزم از خار و خو. (گرشاسب نامه ص ۲۹۱). - || فصل درو کردن گندم. رجوع به گندم درو در ردیف خود شود. - ماشین درو؛ ماشینی که بوسیلهٔ آن عمل درو را انجام میدهند. نخستین ماشین درو در سال ۱۸۳۱ م. بوسیلهٔ س. و. مکورمیک ساخته شد و بتدریج اصلاح گردید تا بصورت ماشینهائی درآمد که در ضمن درو، دانه را جدا و بسته بندی می کند. ماشینهای «کومباین» آخرین اختراع است که هم درو می کند و هم می کوبد. (از دائرةالمعارف فارسی). - نی درو؛ زمان چیدن نی. - وقت درو؛ هنگام رسیدن و دان بستن غله. هنگام حصاد. (ناظم الاطباء): نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو.سعدی. إجداد، اصرام؛ به وقت درو رسیدن خرمابن. جدا؛ وقت درو خرما. جرام؛ وقت درو خرما و انگور. هفّ؛ کشت از وقت درو درگذشته که دانه ها از وی ریخته باشد. (از منتهی الارب ). - هنگام درو؛ وقت درو. هنگام حصاد. هنگام به ثمر رسیدن و چیدن : خرمن سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتهٔ خویش آمد و هنگام درو. حافظ. || (نف) درونده. (یادداشت مرحوم دهخدا). درو کننده. چیننده. - نی درو؛ نی درونده. نی چین : به ره بر یکی نیستان بود نو بسی اندر او مردم نی درو.فردوسی.[ دِ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شاهرود بخش شاهرود شهرستان هروآباد واقع در ۲۷ هزارگزی شمال خاوری هشتچین و ۲۱ هزارگزی راه شوسهٔ هروآباد به میانه، با ۱۲۷۶ تن سکنه. آب آن از سه رشته چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ دِ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گردیان بخش شاهپور شهرستان خوی واقع در ۲۶ هزار و پانصد گزی جنوب باختری شاهپور و ۵ هزار و پانصد گزی جنوب راه ارابه رو چهریق -سینه کوه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. در یکهزار و پانصدگزی جنوب خاوری قریه امامزاده قرار دارد. این ده را داراب نیز میگویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان باهوکلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار واقع در هشت هزارگزی خاور دشتیاری و ۶ هزارگزی جنوب راه مالرو دشتیاری به باهوکلات، با ۱۵۰ تن سکنه. آب آن از باران و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «درو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر