معنی درهمزده
7 بازدید
[ دَ هَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) به هم پیوسته. - دستها درهم زده؛ دستها روی هم قرار داده و به هم پیوسته : پایچه های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت. با دستار و برهنه به ازار به ایستاد و دستها درهم زده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۳).
کلمات همقافیه با «درهمزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر