معنی درهم
10 بازدید
[ دَ هَ ] (ص مرکب) بی نظام و پریشان. (آنندراج). بهم آمیخته. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). پریشان. (شرفنامهٔ منیری). مشوش و مغلق و مختلط و شوریده و پریشان و آمیخته. (ناظم الاطباء). ژولیده. آشفته. کاری درهم، پوشیده. مشتبه. (یادداشت مرحوم دهخدا): زلفی چون شبهای نکبت درهم. (کلیله و دمنه). زلفی چون شب فراق درهم و بی پایان. (کلیله و دمنه). بر دلی کز تو خال عصیان است همه کارش چو زلف درهم باد.انوری. کار شروان اکنون هزاربار از آن پریشان و درهم ترست که بود. (منشآت خاقانی چاپ دانشگاه ص ۱۷). ملک فرمود بزنندش... تا چندین درهم چرا گفت. (گلستان سعدی). کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم بسان ابروی دلدار پرخم است.سعدی. کسی کو کشتهٔ رویت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد.حافظ. بود آرایش معشوق حال درهم عاشق سیه روزی مجنون سرمه باشد چشم لیلی را. کلیم (از آنندراج). دمی نگذرد بر من می پرست که درهم نباشد چو گفتار مست. ملاطغرا (از آنندراج). ز بسکه بی تو چمن درهم است پنداری که سبزه بر رخ گلزار چین پیشانی است. میرزا هدایت اللََّه (از آنندراج). مثمثة؛ درهم ساختن کار کسی را. (از منتهی الارب ). - خواب درهم؛ خواب آشفته. اضغاث احلام. خواب شوریده. (یادداشت مرحوم دهخدا): به خواب در هم از آن آرزوی زر زخیال رزی خریدی با جایباش ده مرده.سوزنی. - درهم آمدن؛ به هم نزدیک شدن. به هم پیوستن : صاحبش او را [ حسن سهل ] دید که میرفت و پایهایش درهم می آمد و می آویخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۴). - درهم آمدن روی؛ جمع آمدن پوست پیشانی به نشانهٔ تغییرحال و ترش روئی : روی دریا درهم آمد زین حدیث هولناک می توان دانست بر رویش ز موج افتاده چین. سعدی. - درهم اوفتادن؛ پریشان شدن : ترک سلاح پوش را زلف چو درهم اوفتد عقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین. خاقانی. - درهم خمانیدن؛ درهم تاکردن، فرقعة، درهم خمانیدن انگشتان را تابانگ برآورد از وی. (از منتهی الارب ). - درهم دریدن؛ از هم جداکردن. از هم دور کردن : همه قلبگه پاک درهم درید درفش سپهدار شد ناپدید.فردوسی. || پیچیده. (شرفنامهٔ منیری). بهم پیچیده. (ناظم الاطباء). انبوه. ملتف، چون درختان درهم. ملفوف. لفیف. (یادداشت مرحوم دهخدا): موضعی خوش [ و ] خرم و درختان درهم. (گلستان سعدی). نخل غَتِل؛ خرمابنان درهم. (از منتهی الارب ). - درهم اندام؛ دارای اندامی پیچیده. کُباب. (منتهی الارب ): غیضموز؛ ناقهٔ درشت درهم اندام. (منتهی الارب ). کِلَّز؛ مرد درشت پی درهم اندام. (منتهی الارب ). مَودونة، زن درهم اندام کوتاه گردن خردجثه. (منتهی الارب ). - درهم خلقت؛ دارای آفرینشی درهم و پیچیده. کبکب. (از منتهی الارب ). - درهم دندان؛ دارندهٔ دندانهای متشابک: اسد شابک و شابل؛ شیر درهم دندان. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مخلوط. ممزوج. مختلط. (یادداشت مرحوم دهخدا): عجب در آن است تا آن سنگ را چگونه از جای توان آورد که هر ستونی را فزون از سی گز گرد برگرد است در طول چهل گز زیادت چنانک از دوپاره یا سه پاره سنگ درهم ساخته و پس بصورت براق برآورده. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۶). - درهم بافتن؛ بهم آمیختن. مخلط شدن : همچو شهد و سرکه درهم بافتم تا به بیماری جگر ره یافتم.مولوی. || پیچدار و کج و ناراست. (ناظم الاطباء). طریق شابک؛ راه درهم. (منتهی الارب). || درغم. (شرفنامهٔ منیری). مضطرب و غمناک و مغموم. (ناظم الاطباء). || ناخوش و بی دماغ. (از آنندراج). || (اِ مرکب) جنسی است از قلمکار که به هندی عنبرچه گویند. (لغت محلی شوشتر خطی).[ دِ هِ ] (ع اِ) مرغزار با درخت و بوستان با دیوار. (منتهی الارب ). حدیقه. (اقرب الموارد).[ دِ هَ ] (اِخ) خلیفهٔ صالح مطوعی، در ایام یعقوب لیث صفار. (از ابن اثیر ج ۴ ص ۷۰۲). از سرداران سیستان است. رجوع به درهم بن نصر و تاریخ ایران عباس اقبال شود.[ دِ هَ ] (اِخ) نام قبیله ای از اعراب. (از الانساب سمعانی).[ دِ هَ ] (اِخ) ابن زید اوسی، و نام او را درهم بن یزیدبن ضبیعه نیز نوشته اند از شعرای جاهلیت بود. رجوع به البیان و التبیین ج ۳ ص ۷۰ شود.[ دِ هَ ] (اِخ) ابن نصربن رافع بن لیث بن نصر سیار. از مطوعهٔ سیستان بود. بعد از برادرش صالح بن نصر کنانی ریاست مطوعه را یافت و یعقوب لیث را سپهسالاری خویش داد اما بعد از شجاعت یعقوب ترسید و درصدد کشتن او برآمد لیکن یعقوب از قصد او آگاه شد و درهم را دستگیر و محبوس نمود و خود حکومت سیستان را به دست گرفت. (در محرم ۲۴۷ هـ . ق.). (از دائرةالمعارف فارسی از تاریخ ایران عباس اقبال). و رجوع به تاریخ سیستان ص ۱۹۹ و حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۳۲۰ و تارخ گزیده ص ۳۷۳ و ۲۸۶ شود.
کلمات همقافیه با «درهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر