معنی دره

معنی دره

32 بازدید
[ دَرْهْ ] (ع مص) ناگاه درآمدن و برآمدن و نمایان شدن. (از منتهی الارب ). || دفع نمودن از کسی و راندن. (از منتهی الارب ). دفع کردن از کسی. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد).
[ دَ رَ / رِ / دَرْ رَ / رِ ] (اِ) گشادگی میان دو کوه. (برهان). گشادگی میان کوه را به شکنبه تشبیه نمودند و دره گفتند. (جهانگیری). گشادگی میان کوهها بخصوص در آنجایی که رود روان می گردد. وادی و گشادگی میان تپه ها، که مخصوص به روان گشتن رود است. (از ناظم الاطباء). وادی چون درهٔ نیل. بستر رود. مسیل. مقابل ماهور. (یادداشت مرحوم دهخدا). تنگ. (لغت فرس اسدی.) شاجنة. شَجن. (از منتهی الارب ). هُوَّة: ترکان گنجینه گروهی مردمانند اندک و اندر کوهی که میان ختلان و چغانیان است اندر دره ای نشسته اند. (حدود العالم). کوه و درهٔ هند مرا ز آرزوی غزو خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوی. فرخی. در این بیم بودند و غم یکسره که گرشاسب زد ویله ای از دره.اسدی. نشیمنش گفت آن شکسته دره که بینی پر از دود و دم یکسره.اسدی. چند گوئی که از آن تنگ دره حجت هم برون آمدی ار نیک سوارستی. ناصرخسرو. من رهی را از جفای دشمن اولاد تو خوابگاه و جای غیر از دره و کهسار نیست. ناصرخسرو. خارو سنگ درهٔ یمگان از طاعت تو در دماغ و دهن بنده ات عود و شکر است. ناصرخسرو. منگر بدانکه در درهٔ یمگان محبوس کرده اند مجانینم.ناصرخسرو. درهای حوادث باز است و دره های نجات فراز. (سند بادنامه ص ۳۲۷). از آن برف سر در جهان داشته دره تا گریوه شد انباشته.نظامی. ز شیرین گیاهان کوه و دره شکر یافته شیر آهو بره.نظامی. اگر درهٔ هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد... زمام از کفش درگسلاند. (گلستان سعدی). سیه گشته چشمش برآهوبره برآورده کبکان خروش از دره.خواجو. زنگار فشاندند یکسره بردشت و که و پشته و دره. هدایت (از آنندراج). - امثال: دره ای پاک نگذاشته است؛ روباهی از درد شکم به طبیب شکایت برد طبیب گفت از خاک آن دره که ملوث نکرده باشی خور. روباه تأملی کرده گفت اگر دارو منحصر است مرگ من ناگزیر باشد، چه درهٔ پاک بجای نمانده ام. (امثال وحکم). - درهٔ آسمان؛ کنایه از کهکشان است و به عربی مجرة خوانند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). - درهٔ بیداد؛ درهٔ سخت عمیق و دراز و خشک. نهایت عمیق که آواز به تک آن نرسد، یا آوا از تک آن برنیاید. که کس آنجا مر کس را نرسد. (از امثال و حکم). - || مجازاً، جای بی فریادرس. ظلمکده. || راهی که در کوه باشد. (غیاث). راه باریک میان دوکوه که آن را در نیز گویند. (شرفنامهٔ منیری). || گوی که آب روان در زمین کند. || مزید مؤخر امکنه قرار گیرد. جزء دوم بعضی اعلام امکنه چون: آسمان دره. آودره. اخی پی دره. ازدره. اغوزدره. الدره. اولنگ دره. بیم دره. تلمادره. تنگ دره. توی دره. جال دره. جودره. جهنم دره. خرم دره. خشک دره. ده دره. دی دره. دیوان دره. سردره. سه دره. سیاه دره. شهریاردره. شیردره. شیل دره. طولندره پی. فغندره. کلاپی دره. کل دره. کوله دره. گرم دره. گزدره. گلاب دره. گیودره. ملاعلی دره. ملیه دره. منزل دره. میان دره. نودره. نیاردره. واودره. هزار دره. یورت سه دره. (یادداشت مرحوم دهخدا). || شکنبهٔ گوسفند و غیره. (برهان). شکنبه و شکم که معدهٔ بهائم باشد. (از غیاث) (آنندراج) (انجمن آرا). شکنبه. (جهانگیری) (شرفنامهٔ منیری). کده که شکنبهٔ گوسفند و غیره باشد. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). کرش. (دهار). شکنبه و کرش، و آن در ستور نشخوارکننده است بجای معده در انسان. (یادداشت مرحوم دهخدا): درهٔ من شده ست از نِعَمَت چون زنخدان خصم پرعذره.کسائی. گرگ از رمه خوران و رمه درگیا چران هریک به حرص خویش همی پر کند دره. ناصرخسرو. ده مرغ مسمن تو به تنهای بخوردی او دره گاوی به ده انباز نیابد. سوزنی (از جهانگیری). روث سرگین است لیکن فرث سرگین دره. (نصاب). || پوست شکنبه که بر روی دهل و طبل و تار و امثال آن کشند. پوست نازک که بردف و دهل و نقاره و مانند آن کشند. (یادداشت مرحوم دهخدا): چیست آن گرد بزرگ اشکم دورویهٔ زشت دره در روی کشیده به شکم در دره نی بی خبر باشد از جنگ و بی آگاه از صلح هیچ صلحی به جهان بی وی و جنگی سره نی. سوزنی (در لغز طبل). || دهن. (شرفنامهٔ منیری). و در سایر مآخذ به این معنی دیده نشد.
[ دِرْ رَ / رِ ] (اِ) دِرَّة. تازیانه. پوستی چند باشد باریک که برهم بدوزند یا برهم ببافند و گناهکاران را بدان تنبیه سازند و گاه باشد که دهل و نقاره را بدان نوازند. (برهان) (جهانگیری). چرمی که محتسب بدان حد زند. (غیاث). گویا معرب تُرنا باشد، درهٔ عمر، ترنائی که بدان مردم را زدی برای نهی منکر و امر به معروف. جامع و پارچهٔ دراز که یک بار آن را بتابند و دولا کنند و بار دیگر تافته کنند و عامه ترنا گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا). طَبطَبیَّة. عَرَقَه. مِخراق. (منتهی الارب ). مِخففة. (دهار): عمر را دیدند به گوشهٔ مزکت اندر خفته روی سوی دیوار کرده و دره در زیر بالین نهاده و پیراهنی پوشیده و برآن پاره های بسیار دوخته. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ایوب را خدای عزوجل گفت ضغثی بگیر، و ضغث دره باشد یا دستهٔ چوبهای باریک... و رحمه زن خویش را بزن به یکبار. (ترجمهٔ طبری بلعمی). من مرد ذوالفقارم و تو مرد دره ای دره کجا بس آید با ذوالفقار من زی ذوالفقارم آید سیصد هزار تو زی دره نامده ست یکی از هزار من. ناصرخسرو. تا برنزند کسی به بیغاره بر ساقت چوب و بر سرت دره.ناصرخسرو. یا چون عمر به دره جهان را قرار ده یا چون علی به تیغ فراوان حصارگیر گه یزدجرد مال و گهی ذوالخمار کش گه زخم دره دار و گهی ذوالفقارگیر.سنائی. در ره دین سلاح درهٔ او [ درهٔ عمر ] کرده خونها مباح درهٔ او.سنائی. ذرهٔ خاک درش کار دو صد دره کردراند بدان آفتاب بر ملکوت احتساب. خاقانی. محتسب صنع مشو زینهار تا نخوری دره ابلیس وار.نظامی. درهٔ محتسب که داغ نهست از پی دوغ کم دهان دهست.نظامی. مال و ملکش بود دلق و دره ای زان نمی ترسید از کس ذره ای.عطار. پس بفرمود تا ربیع را فروکشند و دره بزدند و خازن را پنج دره بزدند. (جوامع الحکایات). یا به زخم دره ده او را جزا آنچنانکه رای تو بیند سزا.مولوی. آتش از قهر خدا خود ذره ای است بهر تهدید لئیمان دره ای است.مولوی. آن مردی که چون درهٔ عدل در دست امضای اقتضای عقل گرفت ابلیس را زهرهٔ آن نبود که در بازار وسوسهٔ خویش به طراری و دزدی جیب دلی بشکافد. (مجالس سبعه ص ۵۰). مجبران باید که قیاس کنند این معنی را با دره و نار و صلب که به همه حال علی به از عمر باشد و ذوالفقار از دره کمتر نیست. (النقض ص ۱۳۶۷). محتسب عارف علوی که بی ریا و سمعه دره بر دوش نهاده و همه سال نهی منکرات را میان بسته. (النقض ص ۱۶۴). عمر دره برگرفت و از خانه بیرون آمد و به حضور جمهور مهاجر و انصار دره برآورد. (النقض ص ۳۴۰). همی زدند مرا غرچکان سنگین دل چو دره بردهل عید و پتک برسندان. روحی سمرقندی (از جهانگیری). فش عمامه درآمد به احتساب رخوت براند دره به نهی محرمات دگر. (نظام قاری ص ۱۵). - دره کاری کردن؛ زدن به دره، از قبیل چوب کاری کردن. (از آنندراج). تعذیب کردن. برای سیاست و تازیانه زدن. (ناظم الاطباء): به مستیش در احتساب اشتلم هوا را کند دره کاری ز دم. ظهوری (از آنندراج).
[ دُرْ رَ ] (ع اِ) درة. مروارید بزرگ. (غیاث). || یک مروارید. مرواریدی درشت و از جنسی خوب. ج، دُرّات و دُرَر: ای صاحبی که کف جود تو روز بزم خورشید دره ذره و ابرگهر نم است.سوزنی. || ثمرهٔ علیق. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ دُرْ رَ ] (اِ) دلیل و برهان. (برهان).
[ دَرْ رَ ] (اِخ) نام ولایتی است از ملک بدخشان که مردم آنجا به خوش صورتی مشهورند و انار خوب در آنجا می شود. (برهان).
[ دَرْ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان کاشان. واقع در ۱۸هزارگزی جنوب باختری کاشان، با ۲۵۰ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ دَرْ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان سیاخ بخش مرکزی شهرستان شیراز. واقع در ۴۸هزارگزی جنوب باختری شیراز و ۲۵هزارگزی راه شوسهٔ کازرون به شیراز، با ۱۰۵ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ قره آغاج و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ دَرْ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. واقع در۲۶هزارگزی شمال الیگودرز و ۱۷ هزارگزی خاور راه شوسهٔ شاه زند. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ دَرْرَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ایوه بخش ایذه شهرستان اهواز واقع در۶۰ هزارگزی باختر ایذه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ دَرْرَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میانکوه بخش مهریز شهرستان یزد. واقع در ۲۰هزارگزی جنوب مهریز و ۱۷هزارگزی راه یزد، با ۶۹۴ تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «دره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید