معنی درمزن
6 بازدید
[ دِ رَ زَ ] (نف مرکب) درم زننده. زنندهٔ درم. آنکه درم سکه کند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ضرّاب. (دهار) (مهذب الاسماء): برگ بنفشه بخم چو پشت درم زن نرگس چون عشر در میان مجلد.منوچهری. نرگس میان باغ تو گوئی درم زنیست اوراق عشرهای مجلد کند همی.منوچهری.
کلمات همقافیه با «درمزن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زن» برای سرودن شعر