معنی درمانیدن
7 بازدید
[ دَ دَ ] (مص مرکب) درمانده کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). مانده کردن. (از مجمل اللغة). خاموش کردن. (از دهار). افحام. (دهار) (المصادر زوزنی). تَفهیه. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغة): اعیاء؛ درمانیدن در رفتن. (دهار). || درماندن. و رجوع به درماندن شود.
کلمات همقافیه با «درمانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر