معنی درمانده

معنی درمانده

7 بازدید
[ دَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) پریشان. تنگدست. بی کمک. عاجز. ناچار. (ناظم الاطباء). ناتوان افتاده. از کار افتاده. رنجور. ازپاافتاده. فرومانده. حسیر. قردم. کلیل. (منتهی الارب ). لهیف. محصر. (دهار). مسکین. مضطر. مفهوت. مُلْجأ. (منتهی الارب ). مَندور. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). نأنأ. نأناء. نؤنؤ. (منتهی الارب ). دهار. (فرهنگ اسدی نخجوانی): جوینده را نویدی خواهنده را امیدی درمانده را نجاتی درویش را نوائی.فرخی. سه روز میان ایشان حرب قایم گشت تا عاقبت درمانده شدند و حصار بدادند. (تاریخ سیستان). چاره ای ساخت چنانکه محبوسان و درماندگان سازند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۱). من مردیم پیر شده و چشم و تن درمانده و مشاهده نتوانم کرد. (تاریخ بیهقی ص ۴۹۰). رشید را که مایهٔ عمر به آخر رسیده و آن تن درمانده به تن خویش حرکت باید کرد. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۹). درماندگان محال بسیار گویند. (تاریخ بیهقی). هرچند که بی رفیق و یارم درماندهٔ خلق روزگارم.ناصرخسرو. شادان شده ای که من به یمگان درمانده و خوار و بی زوارم.ناصرخسرو. در کار خویش عاجز و درمانده نیستم فضل مرا بجمله مقرند خاص و عام. ناصرخسرو. آنها که ندانند ز فعل بد اینها درمانده و دل خسته و با درد و عنااند. ناصرخسرو. الیاس در دریاها است تا درماندگان را یاری کند. (قصص الانبیاء ص ۱۹۷). بس عاجز و درمانده و بس کوفته چون من کز چنگ بلا زود به فرّ تو رها شد. مسعودسعد. دل خواست عشقش از من و دادم به اضطرار درمانده کارها کند از اضطرار خویش. ادیب صابر. در غم آن لعبت یوسف جمال چَهْ زنخ شد دلم درمانده چون یوسف به چاه بی رسن. سوزنی. خود صبر ز بُن بکار درمانده تر است احسنت زهی صبر چو شمشیر خطیب. عمادی. نالندهٔ فراقم وز من طبیب عاجز درماندهٔ اجل را درمان چگونه باشد. خاقانی. هر کجا اسبی، با بارخری درمانده است هر کجا شیری از زخم سگی ممتحن است. ؟ (از تاج المآثر). مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده ای را دهد نان و چاشت.سعدی. بفرمود صاحب نظر بنده را که خوشنود کن مرد درمنده را.سعدی. چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان، سست و درمانده سخت. سعدی. نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟سعدی. که درمانده ام دست گیر ای صنم بجان آمدم رحم کن بر تنم.سعدی. حال درماندگان کسی داند که به احوال خود فروماند.سعدی. دل درماندگان گناه و شرمساران روی سیاه را از مشرق و مغرب صفو عفو آب و خاک پاک آن زمین شربت شفا و داروی درمان. (ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی ص ۱۱۶). دل درماندگان بدست آور بر ستم پیشگان شکست آور.اوحدی. إکناب؛ درمانده و بنده شدن زبان. خَضِد؛ درمانده از ایستادن. خِنَّوت؛ درماندهٔ گول. عِبام؛ درماندهٔ گران جسم. عَبَکة؛ درماندهٔ دشمن روی. فدامة، قَرَد؛ درمانده به سخن شدن. مخضود؛ درمانده از استادن. هَدّاب؛ درماندهٔ گران سنگ کندخاطر. (از منتهی الارب ). - درمانده در سخن؛ الکن. عاجز از سخن گفتن. طُشاة. طُشَأة. عَفّاط. عِفاطّی. عِفْطیّ. فَهّ. هلبوث. (منتهی الارب ). || خسته و مانده (به معنی امروز). تَعِب: عَیّ. عَیّی، عَیّان، عَیایاء؛ درمانده در کار. (منتهی الارب ).

کلمات هم‌قافیه با «درمانده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید