معنی درفکندن
6 بازدید
[ دَ فَ / فِ کَ دَ ] (مص مرکب) درفگندن. درافکندن. افکندن. درانداختن : تا ابر کند می را با باران ممزوج تا باد به می درفکند مشک به خروار. منوچهری. از تاب جود او چو دل کوه خون گرفت آوازه درفکند که یاقوت احمرم. ؟ (از سندبادنامه ص ۱۳). وآنگهی ترکتاز کرد بروم درفکند آتشی در آن بر و بوم.نظامی. در مریدان درفکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز.مولوی. طفل از او بستد در آتش درفکند زن بترسید و دل از ایمان بکند.مولوی. یک دهان نالان شده سوی شما های و هوئی درفکنده در سما.مولوی.
کلمات همقافیه با «درفکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر