معنی درفشیدن
5 بازدید
[ دِ رَ دَ ] (مص) درخشیدن که تابان و منور بودن باشد. (از برهان). نیک روشن و تابان نمودن و گشتن. (شرفنامهٔ منیری). تابان و منور بودن. پرتو افکندن. تابیدن. تافتن. تشعشع. لامع شدن. لمعان یافتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). بصیص. (تاج المصادر بیهقی). بروق. خفق. (دهار): اسک [ به خوزستان ] دهی است بزرگ به براکوه نهاده و بر سر آن کوه آتشیست که دائم همی درفشد شب و روز. (حدود العالم). درفشیدن خشت و ژوپین ز گرد چو آتش پس پردهٔ لاجورد.فردوسی. درفشیدن تیغهای بنفش چو بینید با کاویانی درفش.فردوسی. بزرگی و شرف و دولت و سعادت و ملک همی درفشد از این فرخجسته پرده سرای. فرخی. همی درفشد از او همچنانکه از پدرش جمال خسروی و فر شاهی و اورنگ. فرخی. آنکه همی درفشد از روی او رادی و فضل و فره ایزدی.فرخی. چون ماه و زهره در ظلمت شب می درفشید. (سندبادنامه ص ۱۷۵). درفشیدن تیغ آیینه تاب درفشان تر از چشمهٔ آفتاب.نظامی. إنکال، لمح؛ درفشیدن برق. (از منتهی الارب ). خفی؛ به پهنا درفشیدن برق. (دهار). رَفّ، رَفیف؛ درفشیدن لون نبات از سیرابی. ریق، عبقرة؛ درفشیدن سراب. (تاج المصادر بیهقی) (از دهار). ضاحک؛ سنگی که از کوه می درفشد به هر رنگی که باشد. || لرزیدن. (برهان) (غیاث): قطب دین شاه تهمتن که ز سهمش خورشید بدرفشد چو به کف قبضهٔ خنجر گیرد. خواجوی کرمانی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «درفشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر