معنی درفشی
6 بازدید
[ دِ رَ ] (ص نسبی) هویدا. پیدا. آشکار. انگشت نما. (آنندراج). عَلَم. مشهور. - درفشی شدن؛ مشهور شدن. آوازه شدن : همانا شنیدند گردن کشان درفشی شد اندر جهان این نشان.فردوسی. نگه کن که این نامه تا جاودان درفشی شود بر سر بخردان.فردوسی. - || به بدی شهره شدن؛ انگشت نما گشتن : زبان برگشایند بر من مهان درفشی شوم در میان جهان.فردوسی. - درفشی کردن؛ مشهور کردن. انگشت نما کردن. به بدی مشهور کردن. خود را به بدی مشهور کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا): به گفتار گرسیوز بدنهان درفشی مکن خویشتن در جهان. فردوسی.[ دَ رَ ] (اِخ) ده کوچکی است از بلوک آلیان دهستان ماسولهٔ بخش مرکزی شهرستان فومن واقع در ۱۲ هزارگزی باختر فومن بین کمادول و ماکلوان. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «درفشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر