معنی درفتادن
8 بازدید
[ دَ فِ / فُ دَ ] (مص مرکب) درافتادن. درآویختن. روی آوردن. هجوم آوردن : خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشت ز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار. فرخی. با چابکان دلبر و شوخان دلفریب بسیار درفتاده و اندک رمیده اند.سعدی. - بهم درفتادن؛ بیکدیگر درآویختن. بهم درافتادن : بهم درفتادند هر دو گروه شدند از دد و دام و دیوان ستوه.فردوسی. || پیش آمدن. روی کردن. دست دادن : ای دوست روزها به تنعم بروزه باش باشد که درفتد شب قدر وصال دوست. سعدی.
کلمات همقافیه با «درفتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر