معنی درشکستن
6 بازدید
[ دَ شِ کَ تَ ] (مص مرکب) شکستن. خرد کردن. در هم خرد کردن : نیم شبی نیم برم نیم مست نعره زنان آمد و در، درشکست.عطار. صدهزاران نیزهٔ فرعون را درشکست آن موسیی با یک عصا.مولوی. ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر دست غمش درشکست پنجهٔ نیروی من. سعدی. - با حق درشکستن؛ درافتادن و عاصی شدن : نام و ناموس ملک را درشکست کوری آنکس که با حق درشکست.مولوی. || تا شدن. بتو برگشتن. دوتا شدن. (ناظم الاطباء): طاق فلک ز زلزلهٔ صور درشکست زین طاق درشکسته سبکتر گذشتنی است. خاقانی. - بهم درشکستن؛ داخل هم گردیدن. در هم آمیختن. در هم ریختن : زآتش و آبی که بهم درشکست پیه در او گردهٔ یاقوت بست.نظامی. - درشکستن آستین (پاچه و غیره)؛ ورمالیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا). برزدن آستین. - درشکستن شب؛ بیوقت شدن، و شب از مواقع اعتدال خود گذشتن. (یادداشت مرحوم دهخدا). پاسی از آن گذشتن یا از نیمه گذشتن : سپهدار ترکان چو شب درشکست میان با سپه تاختن را ببست.فردوسی. هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هرچه بستدی در وجه یاران خرج کردی، اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب درشکسته بودی. یک شب یاران گفتند او دیر میآید بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم. (تذکرة الاولیاء عطار). || پیر شدن. سالخورده شدن. شکسته شدن : چه رسیده ست از زمانه ترا پیر ناگشته در شکستی زود.ابن یمین. || کاستن. زیان کردن. (ناظم الاطباء). || کنایه از تخته های درشکستن و آن از چوب باشد اکثر و بعضی جاها از سنگ مرمر نیز دیده شده. (آنندراج): همه سختی از بستگی لازم است چو در بشکنی خانه پر هیزم است. نظامی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «درشکستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر