معنی درس

معنی درس

6 بازدید
[ دَ ] (ع مص) کوفتن خرمن گندم را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دِراس. و رجوع به دراس شود. || کهنه کردن جامه را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کهنه گردیدن جامه. (از منتهی الارب ) (از تاج المصادر بیهقی) (از دهار) (از اقرب الموارد). لازم و متعدی است. || سبق گفتن. (از منتهی الارب ). تعلیم. (یادداشت مرحوم دهخدا). || درس کتاب کردن. (از منتهی الارب ). خواندن کتاب و اقدام به حفظ کردن آن. (از اقرب الموارد). علم خواندن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (از ترجمان القرآن جرجانی). تعلم. (یادداشت مرحوم دهخدا). دراسة. و رجوع به دراسة شود. || حائض گردیدن زن. (منتهی الارب ). حائض شدن. (تاج المصادر بیهقی) (از دهار) (از ذیل اقرب الموارد از لسان). دُروس. و رجوع به دروس شود. || آرمیدن با جاریه. (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از اساس). || سخت گَرگین و قطران مالیده شدن شتر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || رام کردن ناقه را. (از اقرب الموارد). || بعیر لم یدرس (به صیغهٔ مجهول)؛ شتری که سوار آن نشده باشند. (از منتهی الارب از اصمعی). و در لسان العرب لم یدرَّس از باب تفعیل ذکر شده است. (از ذیل اقرب الموارد). || ناپدید کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار).
[ دَ ] (ع اِ) سبق. (منتهی الارب ). قسمتی از آنچه درس داده شود. (از اقرب الموارد). || راه پنهانی. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، دُروس. (اقرب الموارد). || گر شتر. (منتهی الارب ). آثار جرب در شتر. (ناظم الاطباء). اولین آثار جرب. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || دم شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دِرْس. و رجوع به دِرس شود. || جامهٔ کهنه و پوسیده. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). دِرْس. و رجوع به دِرس شود. || أکل و خوردن سخت. (از ذیل اقرب الموارد از لسان).
[ دَ ] (ع اِ) سبق و چیزی که معلم به شاگرد می آموزاند خواه از روی کتاب باشد و یا از خارج. (ناظم الاطباء). موضوعی که معلم به شاگرد آموزد. خواندن کتاب، به لفظ گفتن و دادن و گرفتن و کردن و خواندن مستعمل است. (غیاث اللغات) (آنندراج): در درس دعوت از پی هارونی درش پیرانه سر فلک به دبستان نو نشست. خاقانی. بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی. حافظ. درس ادیب اگر بود زمزمهٔ محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را. نظیری نیشابوری (دیوان ص ۲۶). - از بر بودن درس خود؛ بیدار و هوشیار کار خود بودن: فلان درسش از برش است؛ درسش را روان است. می داند چگونه درس خود را پس بدهد. (فرهنگ عوام). - درس داشتن؛ تدریس کردن. مجلس درس بپا داشتن : بی اجری و مشاهره درس ادب و علم دارد [ بوحنیفه ]. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۷). - درس روان؛ به اصطلاح معلمان درس را گویند که متعلمان را در اوایل سال دهند پیش از آنکه استعداد معنی فهمی را بهم رسد. (آنندراج): ندارد حاجت درس روانی چشم بالایت برآ از مکتب ای ماه و سواد شهر روشن کن. معز فطرت (از آنندراج). - درس کردن؛ علم آموختن : در پیش ردان شرع کن درس از پیش نهاد گمرهان ترس. خاقانی (از آنندراج). - درس و بحث؛ خواندن و بحث کردن. - همدرس؛ که با هم علم خوانی کنند. که با هم به مکتب درس خوانند: ارسطو که همدرس شهزاده بود به خدمتگری دل بدو داده بود.نظامی. هنرپیشه فرزند استاد او که همدرس او بود و همزاد او.نظامی. رجوع به همدرس در ردیف خود شود. || هر بخش از کتاب یا رساله که در هر جلسه آموخته شود. || تحصیل. (ناظم الاطباء). دانش آموزی. آموزش. || پند. (ناظم الاطباء).
[ دِ ] (ع اِ) جامهٔ کهنه. (منتهی الارب ). جامهٔ پوسیده و کهنه. (از اقرب الموارد). || دم شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دَرس. رجوع به دَرس شود. ج، أدراس، درسان. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «درس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید