معنی دردکش
7 بازدید
[ دُ کَ / کِ ] (نف مرکب) دردکشنده. کشندهٔ درد. کسی که تا ته پیاله و درد شراب را می نوشد. شرابخوار. باده پرست. (ناظم الاطباء). دردنوش. دردآشام : من زآن گُره گوشه نشین نی دردکش نی میوه چین می ناب و شاهد نازنین ساقی محابا داشته. خاقانی. دُرد غم بایدم نه صاف طرب زآنکه با دردکش قرین باشم.خاقانی. ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را.حافظ. برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمای قدر می کند این، من چکنم. حافظ. برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست. حافظ. بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هرکه درافتاد برافتاد.حافظ.
کلمات همقافیه با «دردکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر