معنی دردمیدن
7 بازدید
[ دَ دَ دَ ] (مص مرکب) دمیدن. نفث. (تاج المصادر بیهقی). نفخ. (دهار). فوت کردن. پف کردن : کار او کشت و تخم او سخن است بدروی بر چو دردمندت صور.ناصرخسرو. گفت از گل صورت مرغی کنم و دردمم آن صورت مرغی شود. (قصص الانبیاء ص ۲۰۷). تا صبا رایحهٔ خلق ورا درندمد چهرهٔ باغ پر از تازه ریاحین نکند.سوزنی. چراغی کز جهانش برگزیدی ترا دادند و بادش دردمیدی.نظامی. خواجه فرمودند چرا آمده ای و چه می طلبی، گفت روح شما را می طلبم، حضرت خواجه توجه به اصحاب کردند و گفتند دردممش؟ اصحاب گفتند کرم حضرت شما بسیار است. (انیس الطالبین ص ۱۶۳). رجوع به دمیدن شود. || وزیدن. (ناظم الاطباء). || خروپف کردن. دم زدن. باد کردن. نفس کشیدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دردمیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر