معنی دردانه
5 بازدید
[ دُ نَ / نِ ] (اِ مرکب) دانهٔ در. یک دانهٔ مروارید. (ناظم الاطباء). دانهٔ در که مروارید غلطان بزرگ پرآب باشد. (لغت محلی شوشتر- خطی). || در یکتا. (آنندراج). در یتیم. یتیمه. گوهر یکتا. دانهٔ دری تابان و بزرگ : ماند به سینه و دم طاووس شاخ گل چون مشک و دردانه درو بر پراکنی. منوچهری. دردانهٔ عقد عنبرینت لؤلؤ ز دو چشم من گشوده.خاقانی. چو در دریا فتادی از کرانه مکن تعجیل کآن دردانه گردد.عطار. مطلع برج سعادت فلک اختر سعد بحر دردانهٔ شاهی صدف گوهرزای.سعدی. صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در.سعدی. سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی.سعدی. عشق دردانه ست من غواص و دریا میکده سر فروبردم در آنجا تا کجا سر برکنم. حافظ. دردانه ها اگرچه پراکنده هم نکوست اما کجا به گوهر منظوم می رسد. ؟ (امثال و حکم). - دردانه سنج؛ آنکه دردانه را صرافی کند و بسنجد: ای درّ برگزیده که غواص کرده ای در بحر فکر، خاطر دردانه سنج را.خاقانی. - دردانهٔ نار؛ قطره ای از خون. (ناظم الاطباء). || مجازاً، فرزند عزیز. طفل نیکوشمایل. (لغت محلی شوشتر -خطی). نیازی. گرامی : خاک را جای عروسی است که دردانه در اوست نونوش عقد عروسانه ببر بربندیم.خاقانی. سیاست بین که می کردند ازین پیش نه با بیگانه با دردانهٔ خویش.نظامی. - دردانهٔ حسن کبابی؛ در تداول، بچهٔ لوس. - عزیزدردانه؛ بچهٔ سخت عزیز. بچهٔ لوس. || کنایه از معشوق. (لغت محلی شوشتر - خطی). || سوگلی و عزیز. (ناظم الاطباء). محبوب. بسیار عزیز و بیهمتا: نیست مستی که مرا جانب میخانه برد جانب ساقی گلچهرهٔ دردانه برد.مولوی. سوی منزلها دوید و بانگ داشت که، که بر دردانه ام غارت گماشت؟مولوی. وه که دردانه ای چنین نازک در شب تار سفتنم هوس است.حافظ. || مروارید سوده که از صافی یا پرویزن بسیار چشمه ریزی رد می کردند و با سرمه برای جلای چشم بکار می بردند. (مثنوی چ نیکلسن). پزشکان و داروسازان قدیم مروارید ناسفته و دیگر جواهرات را سائیده، در سرمه داخل می کرده اند و این نوع سرمه را کحل الجواهر نامند و استعمال مروارید در اقسام سرمه که داروسازان قدیم آنها را کحال گویند، مرسوم بوده است. (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی): گرچه دردانه به هاون کوفتند نور چشم و دل شد و دفع گزند.مولوی.[ دُ نَ / نِ ] (ص نسبی) (از: درد + انه) شبیه به دُرد. منسوب به درد. (ناظم الاطباء). چون درد.[ دُ نَ ] (اِخ) دختر اسماعیل نیشابوری. وی زنی محدث و متدین و صالح بود و حدیث را از جد بزرگ خود عبدالکریم بن هوار صیرفی و نیز از ابوحامد احمدبن حسن ازهری و دیگران شنید. سمعانی دربارهٔ او مطالبی نوشته است: دردانه در دهم صفر سال ۵۳۰ هـ . ق. در نیشابور درگذشت. (از اعلام النساء ج ۱ ص ۴۱۰ از التحبیر سمعانی).[ دُ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان کازرون، واقع در ۳۶هزارگزی جنوب کازرون و دامنهٔ خاوری کوه فامور، با ۱۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷)[ دُ نَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان احمدآباد بخش مرکزی شهرستان آباده، واقع در ۶۶هزارگزی جنوب اقلید و کنار راه فرعی اقلید به ده بید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «دردانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر