معنی درخش
6 بازدید
[ دَ رَ / دُ رَ / دُ رُ ] (اِ) درفش. روشنی. روشنایی. تابش. فروغ و روشنی هر چیزی. (از برهان). روشنی. (غیاث). تابندگی. (آنندراج). شعشعه. پرتو: چو برزد سنان آفتاب بلند شب تیره گشت از درخشش نژند.فردوسی. روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان. فرخی. چو رامین آن درخش تیغ او دید همان در کینه باری میغ او دید. (ویس و رامین). درخش برق این در سومنات است خروش رعد آن در گنگبار است. مسعودسعد. چشم اقبال شهریاری را از درخش تو توتیا باشد.مسعودسعد. جهان را هر دو چون روشن درخشید ز یکدیگر مبرید و ملخشید.نظامی. خدایا جهان را بدین گنج بخش برافروز چون دیده را از درخش.نظامی. عقل جزوی همچو برقست و درخش در درخشی کی توان شد سوی وخش. مولوی. اهتفاف، رقراق، طسل، لووهة؛ درخش سراب. دسق؛ سپیدی آب حوض و درخش آن. شهاب، صبحة، هصیص؛ درخش آتش. صبحة، کوکب؛ درخش آهن. کوکب الکتیبة؛ درخش لشکر. هبة؛ روانی شمشیر و نیزه در ضریبه و درخش آن. (منتهی الارب ). || برق. (برهان) (غیاث). آن آتش که از ابر برجهد. (اوبهی). آذرخش. ابرنجک. (یادداشت مرحوم دهخدا). برق. بریص. بریق. (منتهی الارب ). سَرید. (نصاب). شِهاب. (لغت نامهٔ مقامات حریری). صلید. لمحة. (منتهی الارب ). مِسرَد. (نصاب): درخش ار نخندد به وقت بهار همانا نگرید چنین ابر زار. (منسوب به رودکی). نهاده به آهو سیه گوش چشم جهان چون درخش از کمینگه بخشم. فردوسی. مقرعه زن گشت رعد، مقرعهٔ او درخش غاشیه کش گشت باد، غاشیهٔ او دیم. منوچهری. اگر درخش بهاری ز تیغ تو جهدی ز خاک گوهر الماس رویدی نه گیاه. (منسوب به منوچهری از آنندراج). چو موبد نامهٔ رامین بدو داد درخش حسرت اندر جانش افتاد. (ویس و رامین). درخش آمد ز دوری بر دل ویس سموم آمد ز خواری بر گل ویس. (ویس و رامین). به پیش اندر آمد یکی تندببر جهان چون درخش و خروشان چو ابر. اسدی. چو سیل از شکنج و چو آتش ز جوش چو ابر از درخش و چو مستان ز هوش. اسدی. سپهدار انگیخت رومی عقاب در آمد بدو چون درخش از شتاب.اسدی. چو غرد برد هوش و جان هزبر ز دندان درخش آیدش، از دم ابر.اسدی. به رخشش به کردار تابان درخشی که پیچان پدید آید از ابر آذر.اسدی. چه پیکر آمد رخش درخش پیکر تو که کوه باد مسیر است و باد کوه نهاد. مسعودسعد. چو تیر و تیغ تو در مغز و دیدهٔ دشمن نجست هیچ درخش و نرفت هیچ شهاب. مسعودسعد. صبح ستاره نمای خنجر تست اندر او گاه درخش جهان گاه بدخش مذاب. خاقانی. بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابر از غره اش درخش و ز غرشت تندرش. خاقانی. دگر باره زد نسبت هوش بخش کارسطو ز جا جست همچون درخش. نظامی. به نور تاج بخشی چون درخش است بدین تأیید نامش تاج بخش است.نظامی. گر او تندر آمد تو هستی درخش گر او گنجدان شد توئی گنج بخش.نظامی. از فروغ و خروش رعد و درخش ساخته کوس و آخته خنجر. عبدالواسع جبلی (از جهانگیری). برق خاطف؛ درخش که چشم را خیره کند. دستینج؛ ابر با درخش. (منتهی الارب ). - درخش بیرق؛ که بیرق او درخش است : ابر درخش بیرق بحر نهنگ پیکان قطب سماک نیزه بدر ستاره لشکر.خاقانی. - درخش رایت؛ که رایت وی درخش است : بدر ستاره موکبی مهر فلک جنیبتی ابر درخش رایتی بحر نهنگ خنجری. خاقانی. - درخشهای یمانی؛ بروق یمانیه : و گاه گاه زیارت کردی [ مارا ] درخشهائی یمانی که روشن شدی از جانب راست شرقی خبردهنده از راه آیندگان نجد، و بیفزودی ما را [ ریاح اراک ] شوق بر شوق. (حکمت اشراق ترجمهٔ قصة الغربیة ص ۲۸۰). || آتش که جهد یا برق که خیزد از تصادم سنگ و آهن و جز آن : چه فرمایی از صدمت سنگ و آهن درخشی به خورشید رخشان فرستم.؟ || تابش ناگهانی نور، مانند نور موقت مشعل یا چراغ که بعنوان پیام بکار میرود. (از دائرةالمعارف فارسی ). || علم که آنرا اختر و درفش گویند، و این معنی از تاریخ محمد جریر طبری مفهوم است. (شرفنامهٔ منیری). اما ظاهراً در آنجا دگرگون شدهٔ کلمهٔ درفش باشد نه به معنی آن. (یادداشت لغت نامه). || (ص) تابنده. درخشان. (برهان). رخشان. درخشنده. براق. ساطع. (لغات فرهنگستان).[ دَ خُ ] (ص) درخور. لایق. سزاوار. || (اِ) شوق. اشتیاق. (برهان). رجوع به درخوش شود.[ دُ رُ ] (اِخ) نام آتشکده ای است در شهر ارمینه، و بانی آن آتشکده راس مجوسی بوده و آنرا رأس البغل گویند و درهم بغلی منسوب به اوست، و گویند شهر ارمینه و شیراز را نیز او بنا کرده است. (از برهان). نام آتشکده ای است که در شهر ارمینه مردی پارسی ساخته، و در جهانگیری گوید: او بانی ارمینه و آتشکدهٔ درخش و شهر شیراز بوده او را رأس البغل اعراب لقب داده اند و درهم بغلی به او منسوب است. (آنندراج). اما ظاهراً کلمه مصحف آذرجشنس MMM آذرگشنسب است، و شهر ارمینه مصحف ارمیه، و شهر شیراز، مصحف شیز. (از حاشیهٔ برهان چ معین).[ دُ رُ ] (اِخ) نام دهی است از ولایت قاین و قهستان و در آنجا گلیم را خوب می بافند. (برهان) (آنندراج). قریه ای از خرهٔ شاخن در قاینات. (یادداشت مرحوم دهخدا). دهی است از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع در ۵۰هزارگزی شمال باختری درمیان و سر راه شوسهٔ عمومی درح، با ۱۴۴۵ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ ] (اِ) در فرهنگ اسدی چ پاول هورن به معنی دو گونه آورده می نویسد: دو گونه بود چون شیخ، منجیک گفت: ریش درخشت بچشم آید ارزان همچو سر ماست قبه قبه بر نرم...؟ مرحوم دهخدا در مورد معنی لغت فوق چنین می نویسد: شاید عبارت اسدی اینطور بوده: دو مویه بود چون شیخ. منجیک گفت... و شعر هم بهمین صورت ضبط شده است و اصل آن معلوم نیست چه بوده.
کلمات همقافیه با «درخش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خش» برای سرودن شعر