معنی درخزیدن
7 بازدید
[ دَ خَ دَ ] (مص مرکب) خزیدن به داخل. خزیدن به درون سو: ای روبهان کلته بخس درخزید هین کآمد ز مرغزار ولایت همی زئیر.فرخی. لیک اندر دل خسان آسان چون به خس مار درخزد خناس. ناصرخسرو. به یکی کنج درخزیدستم وز همه دوستان شده یکسو.سوزنی. درخزیدم به گوشهٔ خالی فرض ایزد گزاردم حالی.نظامی. || جفت شدن. همبستر شدن. همآغوش گشتن. آرمیدن : که زن عمران به عمران درخزید تا که شد استارهٔ موسی پدید.مولوی.
کلمات همقافیه با «درخزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر