معنی درتاختن
7 بازدید
[ دَ تَ ] (مص مرکب) تاختن. بسرعت دویدن. چهارنعل بتاخت درآمدن : آب از جوی بایستاد و با امیر بگفتند و وقت چاشتگاه بود، طلیعهٔ ما درتاخت که خصمان آمدند بر چار جانب از لشکرگاه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۰). || حمله کردن. تاختن : پور تگین بدتر است از ترکمانان که فرصت جست و در تاخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۱). خیز تا ترکوار درتازیم هندوان را در آتش اندازیم.نظامی. رجوع به تاختن شود.
کلمات همقافیه با «درتاختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر