معنی دربند کردن
7 بازدید
[ دَ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) در قید کردن اسیر و محبوس. (ناظم الاطباء). مقید کردن. محبوس کردن. زندانی کردن : دربند مدارا کن و دربند میان را دربند مکن خیره طلب ملکت دارا. ناصرخسرو. یکی آیینه و شانه درافکند به افسونی به راهش کرد دربند.نظامی. زآنکه آوازت ترا دربند کرد خویش او مرده پی این پند کرد.مولوی. || سد باب کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دربند کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر