معنی دربردن
6 بازدید
[ دَ بُ دَ ] (مص مرکب) بیرون بردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - از راه دربردن؛ از راه منحرف کردن. از راه بدربردن. - جان دربردن از مرضی یا جنگی؛ نجات یافتن. || فروبردن. ادخال. ادراج. ایهال: ادغام؛ دربردن حرف در حرف دیگر. ترکیب؛ دربردن دو چیز یا بیشتر بهمدیگر. اخلاط، استلطاف، الطاف؛ دربردن شتر قضیب خود را در فرج ناقه. || بردن. || آوردن. از اضداد است. (ناظم الاطباء). || آموختن. به چابکی آموختن. بسرعت آموختن علمی یا فنی یا صنعتی را. (یادداشت مرحوم دهخدا). || از میان بردن. || درج کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دربردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر