معنی درباقی نهادن
6 بازدید
[ دَ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) درباقی کردن. رها کردن. فروگذاشتن. صرف نظر کردن. ترک گفتن. موقوف داشتن. بر کنار گذاشتن : تا خواجه که دیروز از رفض گریخته و با سنیی آویخته است این وکالت درباقی نهد و محبت بوبکر و عمر را بر توحید خدا و نبوت مصطفی (ص) ترجیح ننهد. (کتاب النقض ص ۴۵۳). یا دست از آن دعاوی بی حجت بباید داشتن ... وگرنه، درود به دروغ درباقی نهادن. (نقض الفضائح ص ۷). عدلی که از سهم شحنهٔ انصاف او کهربا خاصیت بازِ عدم فرستاد و تعرض گاه درباقی نهاد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۲۶). رجوع به درباقی کردن شود.
کلمات همقافیه با «درباقی نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر