معنی دربار
6 بازدید
[ دَ ] (اِ مرکب) بیت. خانه. مسکن. منزل. عمارت. سرای. بارگاه. (ناظم الاطباء). || پیشگاه و عرصه و بارگاه پادشاهان و امرا. (ناظم الاطباء). و به عربی حضرةالسلطان و حضرةالامیر گویند. (آنندراج). کاخ شاهی. قصر سلطنتی. بارگاه : چنین دید رستم از آن کار اوی که برگردد آید به دربار اوی.فردوسی. || مجلس شوری. || دیوان عام. (ناظم الاطباء). || در خانهٔ دولتی. || (به اضافت)؛ در بارگاه. در و مدخل جای بار دادن : کف راد تو باز است و فراز است این همه کفها در بارت گشاده ست و ببسته ست این همه درها. منوچهری. بر در بار جلال احد شیخ و مرید همه صافی دم و وافی قدم و فرمان بر. بدر چاچی (از آنندراج).[ دُرر / دُ ] (نف مرکب) دربارنده. درفشاننده. درپاش : دربار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل جان فروز و دلگشا و غم زدا و لهوتن. منوچهری. فرق بر و سینه سوز و دیده دوز و مغزریز دربار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ. منوچهری. از میغ دربار زمین چون سما شده ست وز لاله سبزه همچو سما پرضیا شده ست. ناصرخسرو. دگر ره گفت کای دریای دُرْبار چو در صافی و چون دریا عجب کار. نظامی.
کلمات همقافیه با «دربار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر